تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

آثار داستانی و نمایشی مهدی نصیری

 

خدا هستم

مدتهاست که بین خدا و شیطان تقسیم شده ام.

منی که نشان می دهم؛ منی که هستم؛ منی که می خواهم نشان بدهم.

من، بین خدا، من و شیطان تقسیم شده ام.

و کسی که این سه تکه ی من را در یک من به هم می رساند.

کسی...

شاید روزری در آن تمام شوم

 آن روز خدا خواهم شد.

تویی.

 یک روز دیوارها کنار می روند

می ترسم که از دست بدهم.

منتظر نشانه ای هستم

هراس من از خدای خودت را از میان بردار

روزی که دو خدا همدیگر را پیدا کنند همه چیز تمام خواهد شد.

می ترسم پیش از باورش، از دست بدهم.

منتظر نشانه ای هستم.

نشانم بده

منتظر نشانه ای هستم

نشانه ای …

نشانم بده!

نشانه ای....

نشان ه ا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 2:24  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه:

 

ابرو آفتاب

انگار تازه از خواب بیدار شده ام . چشمهایم همه چیز را تار می بینند و یکی ، دوتا . از توی کوچه هایی می گذرم که بخاطرشان نمی آورم . انگار هیچ وقت مثل آنها را ندیده ام ؛ اما بوی آشنائی دارند . آن قدر دختربچه های قرمز پوش را با دامن های چین دار کوتاه و جوراب های سفید ساق بلند و پاهای لخت ، در کنار در خانه ها دیده ام که دیگر به آنها عادت کرده ام .

هر بار که یکی از این دختر بچه ها در را باز می کند و با دست به من اشاره می کند که وارد شوم چشم هایم سرخ می شوند . داغ می شوند و دلم انگار می سوزد . اما آن قدر به سمت شان رفته ام و ناپدید شده اند که دیگر گول شان را نمی خورم .

همه شان شبیه به هم اند . انگار یک نفر هستند که بارها و بارها جلوی چشمهایم پيدا می شوند . همه شان یک بو را دارند . بوی آشنايی است ، مثل عطری که سالهای سال از آن استفاده کرده باشم .

پاهای باریکی دارند ، با لبهای صورتی و نازک که فکر می کنم به لمس کردنی ترک برمی دارند و خون از آن ها بر روی چانه ی کوچک و گود افتاده شان می چکد .

یاد بچگی دختری می افتم که زمانی بیست و چهار سال داشت . کودکی ای که هر بار به خاطر می آوردمش احساس می کردم توی حوضی از آب یخ خوابیده ام ، یا روی تکه ابری بزرگ و پنبه ای ! که هر لحظه در آن فرو می رفتم و از آن طرفش بیرون می آمدم ؛ دوباره روی تکه ابری دیگر فرود می آمدم و این کار باز ادامه مي يافت  .

پلاک مثلثی شکلی که یک هلال باریک توی آن کشیده شده بود ، روی سینه دختر ها می لرزید . سرشان را که به سمت من تکان می دادند  پلاک مثلثی را که روی پوست سفید شان ، با آن موهای نرم و تازه روييده ، تكان می خورد تو ي تنم حس می کردم .

 دستی آرام ، آرام توی موهایم می خزد و با آن ها بازی می کند . مثل سالهای پیش دستهای مادرم که حالا مدت ها بود موهایم را لمس نکرده بودند .

مثل موقعی که بابا آخر حمام دستهایش را زیر بغلم می گذاشت و بلندم می کرد ، تا بالای دوش ، آنجا که گرمای آب بیشتر احساس می شود قرار بگيرم. مثل وقتی که شب ها همه ی خانه ی همسایه از پشت پرده توری شان برای پنجره اتاقم لخت می شد .

دخترها با دست های باریک و نازک شان مرا به طرف خود می کشاندند و همین که پشت شان را به من می کردند و هوس می کردم دستم را پشت گردن شان بگذارم و موهای نرم پشت شان را لمس کنم ، ناپدید می شدند .

عجیب بودند . آشنا بودن شان با اینکه هیچ گاه ندیده بودم شان عجیب بود . انگار بخشی از کودکی ام بودند که هیچ گاه نمی توانستم بخاطرش بیاورم .

خیلی راه رفته بودم . خیلی دنبال شان گشته بودم . پشت زانوهایم درد می کرد . روی سکویی که جلو ي یکی از خانه ها از آفتاب گرم شده بود نشستم . پشتم داغ شد . پیرمردی آمد . عصای کجی داشت که از بالا به اندازه ی یک وجب خم شده بود .

از جلوام رد شد . بدون این که مرا ببیند ، ساعتش را از جیبش درآورد. به آن نگاه کرد . بعد با همان ساعت شروع کرد به در زدن و هنوز صدایی از پشت در نشنیده بودم که برگشت . از همان راهی که آمده بود ، به همان آرامی و خونسردی که آماده بود ، برگشت . پشت خم کوچه گم شد ، صدای باز شدن در را شنیدم . انگار چشم برهم زدنی طول کشید .

دختر بچه ای بود مثل همه ي آنها که از صبح دیده بودم . با چشمهای کنجکاو و براق و درشتش به من خیره شد . لب هایش به طرفین خیز برداشته بودند . شکل لبخندی که فردی به آشنایش می زند . آشنايی که مدتی است مات و مبهوت مانده و نمی داند به چه کسی نگاه می کند .

چشمهایم به گوش هایش دوخته شده بود ؛ به گوشواره هایی پر از دایره های کوچک که از گوش هایش آویزان بودند و با هر نفسش انگار در طوفانی می لرزیدند .

همین که بازویم گرم شد فهمیدم دستم را گرفته است و انگار گرمایی که احساس می کردم با همه ي توان مرا به داخل کشید و به خاطر همان گرما هم فهمیدم که کجا رفت و چطور ناپدید شد .

توی حیاط ایستادم . خانه نیمه متروکی بود . مثل خانه ي بیوه ای که در کوچه باریک خانه بابابزرگ مرد و تا مدتها کسی نفهمید که مرده است . با همان شمعدانی های خشک و نیم پلاسیده که با برگ های روغنی و شاخه های قلمه زده شان كه توی شیشه های شیر و مربا ریشه کرده بودند .

با پله هایی که رو به بالا کج می شدند و به اتاق تاریکی در طبقه ي بالا می رسیدند . نمی دانم دختر بچه کجا رفته بود . خوابم می آمد . خورشید تا وسط آسمان رسیده بود و فکر می کردم که حالا خسته است و با خودم می گفتم که چقدر دوست دارد کمی پایین تر بیاید و روی یکی از ابرهای نرم و پنبه ای چرتی بزند .

کنار حوض گرد توی حیاط نشستم . گنجشک های روی درخت آلبالوی گوشه ي حیاط با هم دعوا می کردند . گوشه ی حوض انار خشکی ترک خورده از درخت افتاده بود ، اما عجیب بود که سرخی اش در آب هنوز تازه بود و زیر نور آفتاب می درخشید .

شیر آب کنار حوض چکه می کرد . چشمهایم روی هم سنگین شده بود .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:56  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه :

 

  آبی

به دشواري راه می رفت . خودش را روی چهار دست و پا تا جلوی شیر آب رساند . آب نبود . می خزید و می رفت . دیگر هیچ نيرويي در بدنش نمانده بود .

به آسمان نگاه کرد . سرخ بود . توی پارک همه جا از چمن های خیس به سبزی می زد . چشم هایش را که روی هم گذاشت ، همه جا سیاه شد و وقتی که از روی هم برداشت از زردی نور شدید آفتاب حالش به هم خورد .

حریص شده بود . به رنگ آبی که حالا مدتها بود پیدایش نمی کرد ولع عجیبی داشت . همه جای اتاق خوابش را سفید کرده بود . سفید سفید ، بدون کله های سرخ و کبودی که یک روز روی بالش کوچک تخت خوابش نشسته بود .

توی حیاط همه چیز رنگ خاک گرفته بود و قهوه ای کمرنگ که گرسنه اش می کرد .

دنبال آبی می گشت . حتی آب هم رنگ دیگری پیدا کرده بود و سیرابش نمی کرد . آسمان هم از وقتی که سبز شده بود به نظرش کوتاه می آمد . برای همین هم اول ها سرش را پایین می گرفت ؛ بعد ها کم کم خم شد ، پایین تر ؛ و حالا چهار دست و پا راه می رفت . می خزید . مي خزيد و به مرگ نزديك مي شد .

یک روز هم مرد . وقتی که آسمان بعد از مدتها آبی شد ، مرد . همین طور که بعد از ساعت ها خزیدن یک گوشه بیهوش شده بود ، مرد . همان زمان هم پیرمردی که کمانچه می زد ، آمد و کنار جنازه اش سیگاری کشید و آوازی خواند .

 سالها دل طلب جام جم از ما می کرد            آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد !

خواند و سازش را برداشت و همین طور که انگشت هایش  روی سیم ها می رقصید رفت .

پرونده ای تشکیل شد :   دلیل مرگ نامعلوم

جنازه اش را از جعبه اي در سردخانه ی پزشکی قانونی بیرون آوردند . سینه ش را شکافتند . بوی گندی توی سالن پیچید .

مشمئز کننده و تهوع آور بود . صدای ساز ناکوک کمانچه می آمد و غارغار پرنده هایی که یک بال شان از پرهای سفید با لکه های سرخ پوشیده شده بود .

دکتر دستکش هایش را به دستش کشید و لجن های سبز و سیاه دور قلب او را کنار زد و جسم لوچ آبی رنگی که گرم بود و به سرعت می تپید را از سینه ش بيرون آورد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:57  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه (سرخط):

 

         سر خط ...

 

روي شكم خوابيده اي . صداي نفس هايت كه آرام و با فاصله صدايي بين خواب مي دهند وبيداري ،  با صداي خواب آلوده ي ساعت هم وزن شده . من خوابم نمي آيد . همسايه ها با هم دعوا مي كنند . شايد بر سر شيره ي زباله اي كه از كيسه يكي از آنها روي زمين ريخته  ، يا شايد مرد ي از آنها  مخفيانه زن همسايه را وقت پهن كردن لباس ها ديد مي زده . من از اين وضعيت خسته شده ام .

براي تو اهميتي ندارد . تو روي شكم خوابيده اي و آرام آرام نفس مي كشي .

دوست دارم كاري بكنم . من خوابم نمي آيد .

بي هيچ صحبتي بلند مي شوي . باز هم غذاي مورد علاقه ام را پخته اي . حالم از غذاي مورد علاقه ام به هم مي خورد . حالم از غذا خوردن به هم مي خورد .

روي ميز مي گذاري و مي روي كه باز هم بخوابي . حالم از خوابيدن به هم مي خورد . تلويزيون را روشن مي كنم . اخبار مثل هميشه كشته هاي جنگ را نشان مي دهد . در افغانستان ، در فلسطين يا در عراق . خاموشش مي كنم . حالم از جنگ به هم مي خورد .

 

- " فكر مي كنم اگه باردارشي ، شايد بعضي چيزا يه كم تغيير كنن ! "

 

فكر كرده اي اگر بخواهي همه جشن ها و ميهماني هايي كه امسال در آنها دعوت داري را بروي ... نه ... مخارجت به نيمي از آنها هم نمي رسد .

 

- " تصميم گرفتم يه كاري بكنم . مي خوام اوضاع يه كم تغيير كنه ! شايد بشه با تو ... "

 

چقدر خوابت مي آيد . عروسك هاي اتاق خوابمان هم خواب آلود شده اند . تو بايد بخوابي . سفره را جمع مي كنم . اشتها ندارم . مي خواهم كتابي بخوانم . برق مي رود . هيچ چيز ، چيزي جزسايه سياه خودش نيست . تو حتي بيدار نيستي كه از تاريكي بترسي و از ترس در آغوشم بگيري !

 

- " بميرم يا فرار كنم ؟ خودم را بكشم ؟ "

 

توي تاريكي از تخت پايين مي آيي و تلفن را بر مي داري . مي دانم ، مي خواهي با مادرت صحبت كني يا حال پدرت را بپرسي . شايد هم درباره ي لباس جديدي كه پسنديده اي صحبت كني ...

يادم آمد كه امروز براي خريد بيرون رفته اي و به همين خاطر دير به خانه آمده اي . يادم آمد ... تو امروز يك شال قرمز خريده اي ...  

 

- " من مي رم بيرون ... كار دارم ... "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:42  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه :

 

     عروسک و آتش

 

روزی که شروع کرده بود از خودش نپرسید چگونه شروع کند . همه چیز پیش آمده بود . خود به خود !  کارها را انگار پیش از انجام ، کسی برايش برنامه ریزی کرده بود و مسائل را هم سخت و آسان همان کس حل می کرد . خوبی ها و خوشی ها را پیش می آورد سختی ها و بدی ها را هم پیش پایش می انداخت . ماجراها و پیش آمدها رفته رفته راه خود را رفته بودند تا وقتی که فاجعه رخ داد .

در این مدت هیچ وقت از خودش نپرسید چگونه شروع کند ؛ یا چطور ادامه دهد . اما حالا مدام فکر می کرد . دائم از خودش می پرسید . هر چند مدت یک بار این سوال در ذهنش مطرح می شد که چطور تمام کند . هیچ چیز ساده نگذشته بود که ساده به پایان برسد . بهرحال از این همه هرج و مرج و سرکوب و خاطره و گذشته که مال او بود و هرکس در آن دستی برده بود سهمی داشت . باید سهمش را برمی داشت . باید دست هرکس را که به سهمش دست دراز می کرد می برید . اوایل این طور فکر نمی کرد . فیلسوفی ساده و عادی بود که آدم ها را به خوب ها و بدها تقسیم نمی کرد و اشخاص را دلیل رفتارهای شخصی شان نمی دانست . اوایل هیچ دشمن وغریبه ای را محکوم نمی کرد . چه برسد به مادرش ! به برادر و پدرش ! .

اما حالا بعد این سالها عوض شده بود . فکرش ، رفتارش ، سلیقه اش عوض شده بود . حتی رنگ مورد علاقه اش با چند سال پیش فرق داشت . حالا مدتها بود که وقتی توی خیابان راه می رفت فقط آسفالت کف آنرا می دید و کفشهای کهنه اش را که همراه مد عوض نشده بودند .

حالا مثل آن روزها هزار فکر نداشت . این همه مشکل نداشت . یک عالم دردسر و مسئله نداشت . حالا فقط رنج می کشید . غصه می خورد . نه برای عشقی که پدر نابودش کرده بود . برای آگهی زشتی که به روزنامه داده بود . نه برای تیغ انتقامی که مویرگ های مغزش را پاره پاره می کرد . حالا فقط به گذشته ای نگاه می کرد که نابود شده بود و به آینده ای که هیچ گاه نمی توانست تصویری ، حتی گنگ ، از آن بسازد .

دیگر حتی خاطرات قشنگ اش را هم به خاطر نمی آورد . از گذشته تنها آرزوهای کشته شده و امیدهای فاسد را می توانست به یاد آورد . و دستهای مادرش را که هنوز از خون یک نفر خشک نشده بود به سوی او می آمدند . نمی خواست با همین دستها کشته شود . با دستهایی که دور گردن عزیزترین کسش لرزیده بودند .

همان دستهایی که سال های سال با آن انگشتر درشت نگین قرمز جلوی چشمهایش می رقصیدند . می رقصیدند ؛ با آواز تند و بلندی که فقط صدای فریاد مادر بود و حس شدید درد در تنش .

هیچوقت به انتقام فکر نکرده بود . چه برسد به این که این انتقام در مورد مادرش باشد . همیشه فکر می کرد مادر اگر فریاد می کشد . اگر می درد . اگر می زند و اگر فتنه می کند بخاطر آینده اوست تا حالا فکر می کرد مادر فقط راه دلسوزی کردن را نمی داند . اما حالا می دانست که چه در باطن و چه در ظاهر ، خانواده اش به هر نیتی زندگی اش را نابود کرده اند . زندگی ای که اگر به دست او بود هیچگاه انتخابش نمی کرد. .

زندگی ای که اجازه اش دست خودش نبود . زندگی ای که باید بخاطرش از پدر اجازه می گرفت . زنده بودنی که فقط به امر مادر ممکن بود . مثل عروسکی که یک روز به دست عروسک سازی ساخته شده باشد . حالا به دست همان عروسک ساز تکه پاره شده بود . هیچ حرفی هم نمی توانست بزند . اصلا اجازه نداشت صحبت کند . عروسک متعلق به عروسک ساز بود . عروسک ساز مالک بود . می توانست پاره کند . بسوزاند . یا حتی دارش بزند . مثل مادر که صورت او را زخم نکرده بود اما وجودش را متلاشی کرده بود . مثل پدر که توی زیرزمین حبسش نکرده بود اما حق زندگی برروی زمینش را از خود می دانست. .

به هر حال هیچ کدام از این فکرها چیزی را عوض نمی کرد . هیچکس هم نمی توانست ادعا کند که طوری نشده ، چون خودش می دانست که نابود شده ! چه کسی به جز خودش می دانست که چه زندگی ای دارد . مادر که فکر می کرد بهتر از هرکس زندگی کردن را بلد است ؟ پدر هم همیشه چیزهایی را آموزش می داد که هرگز خودش نیاموخته بود ؟ حالا با تمام وجود مطمئن بود که این ها با آن ریش و سبیل و سن و سال ، مزخرف می گویند . حالا زمان گذشته بود و می دانست که هیچ کس به آگهی زشتی که به روزنامه داده جواب نمی دهد . مطمئن بود که اگر هم کسی جواب درخواستش را بدهد ، کسی نیست که او می خواهد . خودش هم برای خودش ارزشی قائل نبود . چون خودش را متعلق به خودش نمی دانست . او جزء املاک پدرش بود مثل ماشین و خانه و مبل ها .  فقط پدر بود که می توانست در مورد او تصمیم بگیرد . مثل ماشین که فقط پدر می توانست آ ن را بفروشد . مثل گردنبند مادر که فقط خودش حق استفاده یا فروش از آن را داشت . حتما بعد از ازدواج هم بخشی این مالکیت به همسرش منتقل می شد . و بعدها به پسر یا دخترش مي رسيد. حالا فقط قادر به یک کار بود . فقط می توانست انتقام بگیرد . هم انتقام بگیرد و هم به همه ثابت کند که می تواند برای آینده اش تصمیم گيرنده باشد . هم انتقام بگیرد و هم قسمتی از اموال پدرش را بسوزاند . تا به آنها ثابت کند که اشتباه می کرده اند .

حالا می خواست خودش را ، قسمتی از اموال پدرش را ، عروسک ساخته دست مادرش را نابود کند . بوی بنزین می آمد . صفحه روزنامه را جلوی چشمهایش گرفته بود و آگهی زشتی که شماره تلفن خانه اش زیر آن بود نگاه می کرد . حالا سر گرد و سرخ کبریت شعله ور شده بود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه (چادر نماز همسایه):

           

 

                 چادر نماز همسایه

 

مامان تسبیح بدست گرفته و زیر چادر نماز گلدارش آرام آرام صلوات می فرستد ، ذکر می گوید و فاتحه می خاند . امروز سالگرد فوت بابابزرگ است . اولین بابابزرگی که توی یک تصادف اتومبیل ، بین زاهدان و کرمان مرده رفت . با خاله شهناز و دائی بهرام که آنموقع یازده دوازده سال داشتند . بابابزرگ دو بار ازدواج کرده بود . مادربزرگ اصلی رفته بود تهران و تنها زندگی می کرد . طلاق گرفته بود . او آخرین بازمانده ی نسل خسته ی بابابزرگ مامانبزرگ ها بود . پارسال مرد . بعد عید . روز وفات فاطمه زهرا . مامان با خاله سهیلا رفته بودند تهران برای خاکسپاری . هفته پیش سالگردش بود . مامان همین جا نشسته بود و زیر چادر گلدارش تسبیح می چرخاند . ذکر می گفت و فاتحه می خواند .

سه روز دیگر هم سالگرد عموی مامان است . حتما بوی حلوا توی خانه می پیچد و صدای قرآن و نوحه که از تلویزیون به گوش می رسد . آدم را به یاد مرده هایش می اندازد . مامان به مرده ها خیلی علاقه دارد . بابا هم همینطور . سال به دوازده ماه برادر و خواهرایشان را نمی بینند اما همینکه یکی شان می میرد ، اسمش در تقویم عزاداری ها ثبت می شود . ارزش پیدا می کند و مهم می شود . آنوقت مامان باز زیر چادر نماز گلدارش کج می شود و آرام آرام جلو و عقب می رود و ذکر می گوید . فاتحه می خواند و صلوات می فرستد . آخر سرهم گریه می کند و می ره سراغ قابلمه و غذا . بعضی وقتها حتی یادش می ره که ناهار بپزد .

از خانه ما همیشه صدای نوحه و گریه می آید . مامان همیشه چشمهایش خیس است . سرخ . مدام گریه می کند . امروز بخاطر عمه منیژه . فردا برای مامانبزرگ و دیروز و پس فردا هم یا بخاطر بابابزرگ و یا بخاطر دختردایی که هنوز 18 ساله نشده سکته کرده بود .

من می گفتم از بس غصه خورده بود . خونه دایی فرزاد هم همیشه تاریک بود . پر از چیزهایی که به رنگ چادر زن دائی سیاه بودند . من از رنگ سیاه بدم می آمد . حالا هم بدم می آید . رنگش مثل وقتهایی است که محک چشمهایت را ببندی و دستهایت را جلو آنها بگیری تا همه چیز کاملا یکدست شود . سیاه سیاه . اما مامان خیلی این رنگ را دوست دارد . مبل ها ، میز ناهارخوری ، گاز ، یخچال و چادرش هم سیاهند . حتی وقتی بابا ماشین گرفت ، رنگ سیاه رو انتخاب کرده بودند . مثل یک تابوت بزرگ فلزی .

حساب کرده ام از 365 روز سال 332 روزش توی خانه ی ما عزاداری است . هر روز به اسم یکی از اعضای فامیل . بقیه اش هم عزاداری ائمه س تازه کل محرم و صفر و رمضان را هم سیاه می پوشم و سعی می کنیم که چراغ زیادی روشن نکنیم تا حس عزاداری هم در وجودمون حفظ شود . مامان مرتب گریه می کند . اصلا به گریه کردن عادت کرده . برای همین هم هیچ چیز توی دلش نمانده . احساس می کنم توی لیستش اسم من خالیست . فکر می کنم من که بمیرم با مژگان و مرجان و بابا فقط یکماه در لیست روزهای مامان خالی می ماند .

بقیه روزها را باید گریه کند و زیرچادرنمازش ذکر بگوید ، فاتحه بخاند وصلوات بفرستد . بنظرم می آید که مامان هیچوقت نمیمیرد چون اگه او بمیرد دیگه هیچکس نمی ماند تا برای دیگری عزاداری کند و ما فراموش می شویم .

آپارتمان طبقه پایینی ها اما همیشه طور دیگری است . هر وقت از جلو اش رد می شوم ، صدای موسیقی و خنده می شنوم . دخترهای قشنگِ آرایش کرده از آن بیرون می آیند و هر چند مامان و بابا گفته اند حرام است ، اما من می بینم که همیشه می خندند و لپهایشان گل انداخته . برای همین هم خیلی چاقند با خودم می گویم شاید اصلا کس و کار ندارن که هیچوقت ناراحت نیستند . شاید کسی از فامیلاشون نمی میره . دلم می خواد یکبار بروم تو خانه شان و ببینم که آنجا چه رنگی است . دلم می خواد رنگ گلهای چادر نماز مادرشان را ببینم و اینکه تسبیحش چند تا مهره داره . به سی و سه می رسد یا ....

****** *****

حالا سالهاست که به قربانی پاک آن اهریمن زیبا می اندیشم . چندان که به پشت سر نگاه می کنم ردی از هیچ گناهی بر زمین نمی بینم . ولی هر آن که به گذشته می نگرم بیاد می آورم که چطور با دیده گان سرخ و برآمده اش به بدن سرد و بی جان او می نگریست و از خشونت فریاد می کشید و چطور تهدید می کرد دنداندهایش را در گردن زن فرو خواهد کرد  شیره جانش را خواهد مکید .

شال سیاه بر شانه آویخته بود و چنان که گویی لبهایش از بالا و پایین در انبوهی از کثافت و خون پنهان شده باشد ، نعره می کشید و با ناخن زشت و چرکینش پوست نرم و زیبای زن را می خراشید و لب بر سرخی خون می گذاشت و انگار نیروی آزمند و پلیدش جریان خون را در بدن زن به سمت شکاف می کشاند . سلولهای مرده سرد بدن زن بی آنکه نشانی از زندگی در آنها باشد ، نیم سیر می شدند ، چرا که خون هر آن کاهش می یافت و هرچه کمتر می شد سلولی دوباره می مرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:25  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه (مرگ اگر لبهای تو را داشت):

 

مرگ اگر لبهای تو را داشت

 

بابا مدتهاست که زیر چشمهایش گود افتاده و نگاهش خسته شده . مامان تازه گی ها تنبل شده و تا لنگ ظهر می خوابد . مژگان عروس شده و رفته پیش شوهرش ، حالا کیلومترها از ما دور است و حتما امیررضا – همسرش – را مجبور کرده برایش یک جفت فنچ بخرد . مرجان هم امتحاناتش که تمام بشود ، تنها خواهد شد و فقط می تواند روزی چند ساعت با دوستهایش تلفنی صحبت کند .

منهم می خواهم بمیرم . هر روز عصر که می شود دلم مي گيرد . انگار هوای افسرده همه دنیا را توی ریه هام پنهان کرده باشم و با هر دم همه ی مشکلات آدمها را ببلعم و توی رگهایم تزریق کنم .  مسموم شده ام .

همه چیزهایی را که زورم می رسید تجربه کرده ام . از پوشیدنی ها و خوردنی ها و گشتنی ها و ... تا آنجا که توانسته ام خوشحال بوده ام و تا آنجا که توانسته ام غمگین .

مانند گنجشکی که زیر الک گرفتار آمده ، اسیر شده ام .  ولی آرام و بی صدا یک گوشه روی زمین نشسته ام . گندم ها هم توی دهان مورچه ها راه می روند . گه گاه یکی از آنها پایم را گاز می گیرد . دردم می آید .

مانند آن گنجشک که گفتم ؛ در امتداد یک نخ کلفت قهوه ای رنگ به پنجره ي اتاق پسربچه ی بازیگوشی چشم دوخته ام که بیاید وشاید کارم را تمام کند . چند قطره خون کف حیاط بچکد و هیکل لاغر و نحیفم روي  نوک چنگالي که روی آتش گرفته شده برقصد . ای کاش مانند آن گنجشک که گفتم ، کار به همین سادگی تمام می شد . نه اینطور مثل حالا که هم از مرگ می ترسم و هم در انتظار مردنم . مثل لحظه ای که پشت پیشانی پشت بام ایستاده ام و سنگها را به پایین پرتاب می کنم و هنوز تا سه نشمرده به زمین می رسند . بعد آرزو می کنم ای کاش جرات آنرا داشتم که با سنگی که می اندازم به پایین بیافتم .

آنها را که می شناختم همه رفته اند و مثل میزبانی که آخرین میهمانانش را تا سر کوچه بدرقه کرده و حالا مدتهاست تنهای تنها جلوی خانه به انتظار نشسته ، به انتظار نشسته ام .

پنجره را که باز می کنم .  سرم از بوی گند تن جمعیتی که زیر آن به هم می لولند گیج می رود . حالا مدتهاست که مثل عمه ی پدرم از همه چیز بیزارم . از آب ، گل ، زن ، مادر، مردم ، مردم ، مردم . از من که در من است فرار می کنم و انگار سالهاست به انتهای کوچه رسیده ام . روبروی دیوار و آرزو می کنم ، مرگ از پشت آن به سراغم بیاید . در آغوشم بگیرد . لبهایش را بر لبانم بگذارد و با هم برویم . و نمی دانم چرا از لبهایش می ترسم . هنوز ندیده ، از آن نفرت دارم . از بویش حالم به هم می خورد ، که لابد به خاطر لاشه های بین دندانهایش است . و گرنه شاید مدتها پیش پیدایش می کردم .

با خودم فکر می کنم که چه می شد مثل تو بود ! مرگ اگر لبهای تو را داشت حالا سالها بود که بوسیده بودمش .

                                                                       

   تیرماه 83 مشهد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:22  توسط مهدی نصیری  | 

داستان کوتاه (مامان هنوز نیامده):

 

       مامان هنوز نیامده

 

هنوز زیاد دیر نشده ، اما همه آمده اند . همه ی مهمان ها که بيشر آنها فامیل اند ، همراه با چند نفر از زن های همسایه که دوستهای مامان اند . بابا با مردها روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و صحبتشان که اغلب درباره ی مسائل مالی و مشکلات کارمندی است ، حسابی گل کرده ، اما مامان هنوز نیامده .

دخترها توی اتاق مهسا نشسته اند و تند تند حرف می زنند ، بدون این که لحظه ای مکث کنند تا حرفهایشان را بطور کامل بگویند و بشنوند . فقط صدای مهسا که بلند می گوید :

« مامان دیر کرده ! » چند لحظه ی کوتاه ساکت شان می کند .

زن ها هم  توی اتاق نشیمن و آن طرف که مبل ندارند و با پازیر گل دار قشنگی فرش شده ، دور تا دور نشسته اند و آرام آرام گپ مي زنند . دختر کوچولوی پری خانوم توی بغل مادرش شیر می خورد و چند بچه ی کوچک دیگر هم دور و بر مادرشان بازی می کنند . زن ها آن قدر آرام و راحت و بی خیال اند که انگار هیچ کدامشان متوجه نشده اند مامان نیم ساعتی است دیر کرده . زیر آیفون نشسته ام تا به محض شنیدن صدای زنگ ، در را باز کنم ، اما تا یک ساعت بعد هم هیچ صدایی نمی شنوم . همه ی مهمانها که برای جشن کوچک تولد مامان دعوت شده اند توی اتاق نشیمن پچ پچ می کنند .  بوی مرغ ها که توی قابلمه سوخته اند همه اتاق را پر کرده .

مهسا بغضش گرفته و دیگر حرف نمی زند .

 بابا همه اش  به ساعت نگاه می کند . دقیقه ها به تندي می گذرند . کیک تولد مامان با شمعی به شکل عدد چهل و دو روی پیشخوان آشپزخانه است ، اما هنوز از خود مامان خبری نیست .

مامان برای خریدن میوه و خیارشور و نخود فرنگی و سس بیرون رفته و اگر حتي با وسواس مشغول انتخاب همه ی اینها شده باشد ، باز هم نباید بیشتر از یک ساعت دير كرده باشد .

مردها هنوز از جایشان تکان نخورده اند . آنقدر سیگار کشیده اند که دور و برشان پر از دود شده است . پری خانوم دوباره بچه اش را زیر چادرش خوابانده و پیرهنش را بالا زده . بابا دیگر طاقتش تمام شده و مثل مردهایی که زن هايشان را خيلي دوست دارند بلند می شود و چندبار توی اتاق قدم می زند . سوییچ ماشین را از میخ کنار چوب لباسی برمی دارد و به طرف در می رود ، اما بر می گردد و سوییچ را توی جیبش فشار می دهد . شوهر خاله ژیلا پوست موزی را ورق می کند ؛

 - کاش اضافه کاری ها مونو یه روز با هم بهمون بدن ، برا خانومامون يه ماشين بخریم !

همه نگاهش می کنند . بابا نگاهش تندتر از بقیه است . هیچکس به حرفش نمی خندد .

مهسا آمده و با چشمهای قرمز کنار بخاری ایستاده . حرفی نمی زند .

شاید به موهای مامان فکر می کند که خیلی سفید شده اند و پاهای کوتاهش که هر روز از ساعت هفت صبح توی صف نانوایی و روغن و قند و برنج ایستاده اند . به پاهایش که شبها از شدت درد آنها را  روی دیوار ، بالا ، نگه می دارد .

بابا پشیمان است که چرا هفته پیش مامان را برای تعمیرات خانه به شهرستان فرستاده . حالا به فکر این افتاده که کاش هدیه بهتری برای او می خرید و این که چرا اینقدر همسرش تا بحال سختی کشیده . با خودش می گوید ؛

- کاش به حرف او گوش کرده بودم و دیگر سیگار نمی کشیدم .

شوهرخاله ژیلا توی مهمان ها اولین کسی است که دیر آمدن مامان را يادآوري مي كند؛

- شهلا خانوم دیر کرده ، نکنه اتفاقی افتاده باشه !

مهسا تحمل نمی کند هق و هق ، می زند زیر گریه و می رود توی اتاقش ، پیش دخترها که دیگر هیچ کدامشان حرف نمی زنند . بابا به این فکر می کند که جامعه ناامن شده و اگر مامان برگردد ، باید فکری به حال زن و دخترش بکند . شوهر خاله ژیلا میخواهد بگوید که هیچ جای دنیا به اندازه اینجا ناامن نیست . بچه پری خانوم سینه مادرش را گم کرده و دست و پا می زند .

صدایی می آید . مامان کلید را توی قفل در می چرخاند . نفس نفس می زند و چهار پنج تا پلاستیک بزرگ از دستهای کوچکش آویزان می شود .

صدای گریه مهسا با « سلام » مامان بلندتر می شود . بابا خیالش راحت می شود و سیگاری روشن می کند .

                         

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:58  توسط مهدی نصیری  |