تبليغاتX
دست نوشته های من
شنبه سی و یکم مرداد 1388
داستان کوتاه:

 

ابرو آفتاب

انگار تازه از خواب بیدار شده ام . چشمهایم همه چیز را تار می بینند و یکی ، دوتا . از توی کوچه هایی می گذرم که بخاطرشان نمی آورم . انگار هیچ وقت مثل آنها را ندیده ام ؛ اما بوی آشنائی دارند . آن قدر دختربچه های قرمز پوش را با دامن های چین دار کوتاه و جوراب های سفید ساق بلند و پاهای لخت ، در کنار در خانه ها دیده ام که دیگر به آنها عادت کرده ام .

هر بار که یکی از این دختر بچه ها در را باز می کند و با دست به من اشاره می کند که وارد شوم چشم هایم سرخ می شوند . داغ می شوند و دلم انگار می سوزد . اما آن قدر به سمت شان رفته ام و ناپدید شده اند که دیگر گول شان را نمی خورم .

همه شان شبیه به هم اند . انگار یک نفر هستند که بارها و بارها جلوی چشمهایم پيدا می شوند . همه شان یک بو را دارند . بوی آشنايی است ، مثل عطری که سالهای سال از آن استفاده کرده باشم .

پاهای باریکی دارند ، با لبهای صورتی و نازک که فکر می کنم به لمس کردنی ترک برمی دارند و خون از آن ها بر روی چانه ی کوچک و گود افتاده شان می چکد .

یاد بچگی دختری می افتم که زمانی بیست و چهار سال داشت . کودکی ای که هر بار به خاطر می آوردمش احساس می کردم توی حوضی از آب یخ خوابیده ام ، یا روی تکه ابری بزرگ و پنبه ای ! که هر لحظه در آن فرو می رفتم و از آن طرفش بیرون می آمدم ؛ دوباره روی تکه ابری دیگر فرود می آمدم و این کار باز ادامه مي يافت  .

پلاک مثلثی شکلی که یک هلال باریک توی آن کشیده شده بود ، روی سینه دختر ها می لرزید . سرشان را که به سمت من تکان می دادند  پلاک مثلثی را که روی پوست سفید شان ، با آن موهای نرم و تازه روييده ، تكان می خورد تو ي تنم حس می کردم .

 دستی آرام ، آرام توی موهایم می خزد و با آن ها بازی می کند . مثل سالهای پیش دستهای مادرم که حالا مدت ها بود موهایم را لمس نکرده بودند .

مثل موقعی که بابا آخر حمام دستهایش را زیر بغلم می گذاشت و بلندم می کرد ، تا بالای دوش ، آنجا که گرمای آب بیشتر احساس می شود قرار بگيرم. مثل وقتی که شب ها همه ی خانه ی همسایه از پشت پرده توری شان برای پنجره اتاقم لخت می شد .

دخترها با دست های باریک و نازک شان مرا به طرف خود می کشاندند و همین که پشت شان را به من می کردند و هوس می کردم دستم را پشت گردن شان بگذارم و موهای نرم پشت شان را لمس کنم ، ناپدید می شدند .

عجیب بودند . آشنا بودن شان با اینکه هیچ گاه ندیده بودم شان عجیب بود . انگار بخشی از کودکی ام بودند که هیچ گاه نمی توانستم بخاطرش بیاورم .

خیلی راه رفته بودم . خیلی دنبال شان گشته بودم . پشت زانوهایم درد می کرد . روی سکویی که جلو ي یکی از خانه ها از آفتاب گرم شده بود نشستم . پشتم داغ شد . پیرمردی آمد . عصای کجی داشت که از بالا به اندازه ی یک وجب خم شده بود .

از جلوام رد شد . بدون این که مرا ببیند ، ساعتش را از جیبش درآورد. به آن نگاه کرد . بعد با همان ساعت شروع کرد به در زدن و هنوز صدایی از پشت در نشنیده بودم که برگشت . از همان راهی که آمده بود ، به همان آرامی و خونسردی که آماده بود ، برگشت . پشت خم کوچه گم شد ، صدای باز شدن در را شنیدم . انگار چشم برهم زدنی طول کشید .

دختر بچه ای بود مثل همه ي آنها که از صبح دیده بودم . با چشمهای کنجکاو و براق و درشتش به من خیره شد . لب هایش به طرفین خیز برداشته بودند . شکل لبخندی که فردی به آشنایش می زند . آشنايی که مدتی است مات و مبهوت مانده و نمی داند به چه کسی نگاه می کند .

چشمهایم به گوش هایش دوخته شده بود ؛ به گوشواره هایی پر از دایره های کوچک که از گوش هایش آویزان بودند و با هر نفسش انگار در طوفانی می لرزیدند .

همین که بازویم گرم شد فهمیدم دستم را گرفته است و انگار گرمایی که احساس می کردم با همه ي توان مرا به داخل کشید و به خاطر همان گرما هم فهمیدم که کجا رفت و چطور ناپدید شد .

توی حیاط ایستادم . خانه نیمه متروکی بود . مثل خانه ي بیوه ای که در کوچه باریک خانه بابابزرگ مرد و تا مدتها کسی نفهمید که مرده است . با همان شمعدانی های خشک و نیم پلاسیده که با برگ های روغنی و شاخه های قلمه زده شان كه توی شیشه های شیر و مربا ریشه کرده بودند .

با پله هایی که رو به بالا کج می شدند و به اتاق تاریکی در طبقه ي بالا می رسیدند . نمی دانم دختر بچه کجا رفته بود . خوابم می آمد . خورشید تا وسط آسمان رسیده بود و فکر می کردم که حالا خسته است و با خودم می گفتم که چقدر دوست دارد کمی پایین تر بیاید و روی یکی از ابرهای نرم و پنبه ای چرتی بزند .

کنار حوض گرد توی حیاط نشستم . گنجشک های روی درخت آلبالوی گوشه ي حیاط با هم دعوا می کردند . گوشه ی حوض انار خشکی ترک خورده از درخت افتاده بود ، اما عجیب بود که سرخی اش در آب هنوز تازه بود و زیر نور آفتاب می درخشید .

شیر آب کنار حوض چکه می کرد . چشمهایم روی هم سنگین شده بود .

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:56 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم دی 1387
داستان کوتاه :

 

  آبی

به دشواري راه می رفت . خودش را روی چهار دست و پا تا جلوی شیر آب رساند . آب نبود . می خزید و می رفت . دیگر هیچ نيرويي در بدنش نمانده بود .

به آسمان نگاه کرد . سرخ بود . توی پارک همه جا از چمن های خیس به سبزی می زد . چشم هایش را که روی هم گذاشت ، همه جا سیاه شد و وقتی که از روی هم برداشت از زردی نور شدید آفتاب حالش به هم خورد .

حریص شده بود . به رنگ آبی که حالا مدتها بود پیدایش نمی کرد ولع عجیبی داشت . همه جای اتاق خوابش را سفید کرده بود . سفید سفید ، بدون کله های سرخ و کبودی که یک روز روی بالش کوچک تخت خوابش نشسته بود .

توی حیاط همه چیز رنگ خاک گرفته بود و قهوه ای کمرنگ که گرسنه اش می کرد .

دنبال آبی می گشت . حتی آب هم رنگ دیگری پیدا کرده بود و سیرابش نمی کرد . آسمان هم از وقتی که سبز شده بود به نظرش کوتاه می آمد . برای همین هم اول ها سرش را پایین می گرفت ؛ بعد ها کم کم خم شد ، پایین تر ؛ و حالا چهار دست و پا راه می رفت . می خزید . مي خزيد و به مرگ نزديك مي شد .

یک روز هم مرد . وقتی که آسمان بعد از مدتها آبی شد ، مرد . همین طور که بعد از ساعت ها خزیدن یک گوشه بیهوش شده بود ، مرد . همان زمان هم پیرمردی که کمانچه می زد ، آمد و کنار جنازه اش سیگاری کشید و آوازی خواند .

 سالها دل طلب جام جم از ما می کرد            آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد !

خواند و سازش را برداشت و همین طور که انگشت هایش  روی سیم ها می رقصید رفت .

پرونده ای تشکیل شد :   دلیل مرگ نامعلوم

جنازه اش را از جعبه اي در سردخانه ی پزشکی قانونی بیرون آوردند . سینه ش را شکافتند . بوی گندی توی سالن پیچید .

مشمئز کننده و تهوع آور بود . صدای ساز ناکوک کمانچه می آمد و غارغار پرنده هایی که یک بال شان از پرهای سفید با لکه های سرخ پوشیده شده بود .

دکتر دستکش هایش را به دستش کشید و لجن های سبز و سیاه دور قلب او را کنار زد و جسم لوچ آبی رنگی که گرم بود و به سرعت می تپید را از سینه ش بيرون آورد .

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 10:57 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
داستان کوتاه (سرخط):

 

         سر خط ...

 

روي شكم خوابيده اي . صداي نفس هايت كه آرام و با فاصله صدايي بين خواب مي دهند وبيداري ،  با صداي خواب آلوده ي ساعت هم وزن شده . من خوابم نمي آيد . همسايه ها با هم دعوا مي كنند . شايد بر سر شيره ي زباله اي كه از كيسه يكي از آنها روي زمين ريخته  ، يا شايد مرد ي از آنها  مخفيانه زن همسايه را وقت پهن كردن لباس ها ديد مي زده . من از اين وضعيت خسته شده ام .

براي تو اهميتي ندارد . تو روي شكم خوابيده اي و آرام آرام نفس مي كشي .

دوست دارم كاري بكنم . من خوابم نمي آيد .

بي هيچ صحبتي بلند مي شوي . باز هم غذاي مورد علاقه ام را پخته اي . حالم از غذاي مورد علاقه ام به هم مي خورد . حالم از غذا خوردن به هم مي خورد .

روي ميز مي گذاري و مي روي كه باز هم بخوابي . حالم از خوابيدن به هم مي خورد . تلويزيون را روشن مي كنم . اخبار مثل هميشه كشته هاي جنگ را نشان مي دهد . در افغانستان ، در فلسطين يا در عراق . خاموشش مي كنم . حالم از جنگ به هم مي خورد .

 

- " فكر مي كنم اگه باردارشي ، شايد بعضي چيزا يه كم تغيير كنن ! "

 

فكر كرده اي اگر بخواهي همه جشن ها و ميهماني هايي كه امسال در آنها دعوت داري را بروي ... نه ... مخارجت به نيمي از آنها هم نمي رسد .

 

- " تصميم گرفتم يه كاري بكنم . مي خوام اوضاع يه كم تغيير كنه ! شايد بشه با تو ... "

 

چقدر خوابت مي آيد . عروسك هاي اتاق خوابمان هم خواب آلود شده اند . تو بايد بخوابي . سفره را جمع مي كنم . اشتها ندارم . مي خواهم كتابي بخوانم . برق مي رود . هيچ چيز ، چيزي جزسايه سياه خودش نيست . تو حتي بيدار نيستي كه از تاريكي بترسي و از ترس در آغوشم بگيري !

 

- " بميرم يا فرار كنم ؟ خودم را بكشم ؟ "

 

توي تاريكي از تخت پايين مي آيي و تلفن را بر مي داري . مي دانم ، مي خواهي با مادرت صحبت كني يا حال پدرت را بپرسي . شايد هم درباره ي لباس جديدي كه پسنديده اي صحبت كني ...

يادم آمد كه امروز براي خريد بيرون رفته اي و به همين خاطر دير به خانه آمده اي . يادم آمد ... تو امروز يك شال قرمز خريده اي ...  

 

- " من مي رم بيرون ... كار دارم ... "

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 15:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم مرداد 1387
داستان کوتاه :

 

     عروسک و آتش

 

روزی که شروع کرده بود از خودش نپرسید چگونه شروع کند . همه چیز پیش آمده بود . خود به خود !  کارها را انگار پیش از انجام ، کسی برايش برنامه ریزی کرده بود و مسائل را هم سخت و آسان همان کس حل می کرد . خوبی ها و خوشی ها را پیش می آورد سختی ها و بدی ها را هم پیش پایش می انداخت . ماجراها و پیش آمدها رفته رفته راه خود را رفته بودند تا وقتی که فاجعه رخ داد .

در این مدت هیچ وقت از خودش نپرسید چگونه شروع کند ؛ یا چطور ادامه دهد . اما حالا مدام فکر می کرد . دائم از خودش می پرسید . هر چند مدت یک بار این سوال در ذهنش مطرح می شد که چطور تمام کند . هیچ چیز ساده نگذشته بود که ساده به پایان برسد . بهرحال از این همه هرج و مرج و سرکوب و خاطره و گذشته که مال او بود و هرکس در آن دستی برده بود سهمی داشت . باید سهمش را برمی داشت . باید دست هرکس را که به سهمش دست دراز می کرد می برید . اوایل این طور فکر نمی کرد . فیلسوفی ساده و عادی بود که آدم ها را به خوب ها و بدها تقسیم نمی کرد و اشخاص را دلیل رفتارهای شخصی شان نمی دانست . اوایل هیچ دشمن وغریبه ای را محکوم نمی کرد . چه برسد به مادرش ! به برادر و پدرش ! .

اما حالا بعد این سالها عوض شده بود . فکرش ، رفتارش ، سلیقه اش عوض شده بود . حتی رنگ مورد علاقه اش با چند سال پیش فرق داشت . حالا مدتها بود که وقتی توی خیابان راه می رفت فقط آسفالت کف آنرا می دید و کفشهای کهنه اش را که همراه مد عوض نشده بودند .

حالا مثل آن روزها هزار فکر نداشت . این همه مشکل نداشت . یک عالم دردسر و مسئله نداشت . حالا فقط رنج می کشید . غصه می خورد . نه برای عشقی که پدر نابودش کرده بود . برای آگهی زشتی که به روزنامه داده بود . نه برای تیغ انتقامی که مویرگ های مغزش را پاره پاره می کرد . حالا فقط به گذشته ای نگاه می کرد که نابود شده بود و به آینده ای که هیچ گاه نمی توانست تصویری ، حتی گنگ ، از آن بسازد .

دیگر حتی خاطرات قشنگ اش را هم به خاطر نمی آورد . از گذشته تنها آرزوهای کشته شده و امیدهای فاسد را می توانست به یاد آورد . و دستهای مادرش را که هنوز از خون یک نفر خشک نشده بود به سوی او می آمدند . نمی خواست با همین دستها کشته شود . با دستهایی که دور گردن عزیزترین کسش لرزیده بودند .

همان دستهایی که سال های سال با آن انگشتر درشت نگین قرمز جلوی چشمهایش می رقصیدند . می رقصیدند ؛ با آواز تند و بلندی که فقط صدای فریاد مادر بود و حس شدید درد در تنش .

هیچوقت به انتقام فکر نکرده بود . چه برسد به این که این انتقام در مورد مادرش باشد . همیشه فکر می کرد مادر اگر فریاد می کشد . اگر می درد . اگر می زند و اگر فتنه می کند بخاطر آینده اوست تا حالا فکر می کرد مادر فقط راه دلسوزی کردن را نمی داند . اما حالا می دانست که چه در باطن و چه در ظاهر ، خانواده اش به هر نیتی زندگی اش را نابود کرده اند . زندگی ای که اگر به دست او بود هیچگاه انتخابش نمی کرد. .

زندگی ای که اجازه اش دست خودش نبود . زندگی ای که باید بخاطرش از پدر اجازه می گرفت . زنده بودنی که فقط به امر مادر ممکن بود . مثل عروسکی که یک روز به دست عروسک سازی ساخته شده باشد . حالا به دست همان عروسک ساز تکه پاره شده بود . هیچ حرفی هم نمی توانست بزند . اصلا اجازه نداشت صحبت کند . عروسک متعلق به عروسک ساز بود . عروسک ساز مالک بود . می توانست پاره کند . بسوزاند . یا حتی دارش بزند . مثل مادر که صورت او را زخم نکرده بود اما وجودش را متلاشی کرده بود . مثل پدر که توی زیرزمین حبسش نکرده بود اما حق زندگی برروی زمینش را از خود می دانست. .

به هر حال هیچ کدام از این فکرها چیزی را عوض نمی کرد . هیچکس هم نمی توانست ادعا کند که طوری نشده ، چون خودش می دانست که نابود شده ! چه کسی به جز خودش می دانست که چه زندگی ای دارد . مادر که فکر می کرد بهتر از هرکس زندگی کردن را بلد است ؟ پدر هم همیشه چیزهایی را آموزش می داد که هرگز خودش نیاموخته بود ؟ حالا با تمام وجود مطمئن بود که این ها با آن ریش و سبیل و سن و سال ، مزخرف می گویند . حالا زمان گذشته بود و می دانست که هیچ کس به آگهی زشتی که به روزنامه داده جواب نمی دهد . مطمئن بود که اگر هم کسی جواب درخواستش را بدهد ، کسی نیست که او می خواهد . خودش هم برای خودش ارزشی قائل نبود . چون خودش را متعلق به خودش نمی دانست . او جزء املاک پدرش بود مثل ماشین و خانه و مبل ها .  فقط پدر بود که می توانست در مورد او تصمیم بگیرد . مثل ماشین که فقط پدر می توانست آ ن را بفروشد . مثل گردنبند مادر که فقط خودش حق استفاده یا فروش از آن را داشت . حتما بعد از ازدواج هم بخشی این مالکیت به همسرش منتقل می شد . و بعدها به پسر یا دخترش مي رسيد. حالا فقط قادر به یک کار بود . فقط می توانست انتقام بگیرد . هم انتقام بگیرد و هم به همه ثابت کند که می تواند برای آینده اش تصمیم گيرنده باشد . هم انتقام بگیرد و هم قسمتی از اموال پدرش را بسوزاند . تا به آنها ثابت کند که اشتباه می کرده اند .

حالا می خواست خودش را ، قسمتی از اموال پدرش را ، عروسک ساخته دست مادرش را نابود کند . بوی بنزین می آمد . صفحه روزنامه را جلوی چشمهایش گرفته بود و آگهی زشتی که شماره تلفن خانه اش زیر آن بود نگاه می کرد . حالا سر گرد و سرخ کبریت شعله ور شده بود .

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:18 | | لینک به این مطلب
جمعه چهاردهم تیر 1387
داستان کوتاه (چادر نماز همسایه):

           

 

                 چادر نماز همسایه

 

مامان تسبیح بدست گرفته و زیر چادر نماز گلدارش آرام آرام صلوات می فرستد ، ذکر می گوید و فاتحه می خاند . امروز سالگرد فوت بابابزرگ است . اولین بابابزرگی که توی یک تصادف اتومبیل ، بین زاهدان و کرمان مرده رفت . با خاله شهناز و دائی بهرام که آنموقع یازده دوازده سال داشتند . بابابزرگ دو بار ازدواج کرده بود . مادربزرگ اصلی رفته بود تهران و تنها زندگی می کرد . طلاق گرفته بود . او آخرین بازمانده ی نسل خسته ی بابابزرگ مامانبزرگ ها بود . پارسال مرد . بعد عید . روز وفات فاطمه زهرا . مامان با خاله سهیلا رفته بودند تهران برای خاکسپاری . هفته پیش سالگردش بود . مامان همین جا نشسته بود و زیر چادر گلدارش تسبیح می چرخاند . ذکر می گفت و فاتحه می خواند .

سه روز دیگر هم سالگرد عموی مامان است . حتما بوی حلوا توی خانه می پیچد و صدای قرآن و نوحه که از تلویزیون به گوش می رسد . آدم را به یاد مرده هایش می اندازد . مامان به مرده ها خیلی علاقه دارد . بابا هم همینطور . سال به دوازده ماه برادر و خواهرایشان را نمی بینند اما همینکه یکی شان می میرد ، اسمش در تقویم عزاداری ها ثبت می شود . ارزش پیدا می کند و مهم می شود . آنوقت مامان باز زیر چادر نماز گلدارش کج می شود و آرام آرام جلو و عقب می رود و ذکر می گوید . فاتحه می خواند و صلوات می فرستد . آخر سرهم گریه می کند و می ره سراغ قابلمه و غذا . بعضی وقتها حتی یادش می ره که ناهار بپزد .

از خانه ما همیشه صدای نوحه و گریه می آید . مامان همیشه چشمهایش خیس است . سرخ . مدام گریه می کند . امروز بخاطر عمه منیژه . فردا برای مامانبزرگ و دیروز و پس فردا هم یا بخاطر بابابزرگ و یا بخاطر دختردایی که هنوز 18 ساله نشده سکته کرده بود .

من می گفتم از بس غصه خورده بود . خونه دایی فرزاد هم همیشه تاریک بود . پر از چیزهایی که به رنگ چادر زن دائی سیاه بودند . من از رنگ سیاه بدم می آمد . حالا هم بدم می آید . رنگش مثل وقتهایی است که محک چشمهایت را ببندی و دستهایت را جلو آنها بگیری تا همه چیز کاملا یکدست شود . سیاه سیاه . اما مامان خیلی این رنگ را دوست دارد . مبل ها ، میز ناهارخوری ، گاز ، یخچال و چادرش هم سیاهند . حتی وقتی بابا ماشین گرفت ، رنگ سیاه رو انتخاب کرده بودند . مثل یک تابوت بزرگ فلزی .

حساب کرده ام از 365 روز سال 332 روزش توی خانه ی ما عزاداری است . هر روز به اسم یکی از اعضای فامیل . بقیه اش هم عزاداری ائمه س تازه کل محرم و صفر و رمضان را هم سیاه می پوشم و سعی می کنیم که چراغ زیادی روشن نکنیم تا حس عزاداری هم در وجودمون حفظ شود . مامان مرتب گریه می کند . اصلا به گریه کردن عادت کرده . برای همین هم هیچ چیز توی دلش نمانده . احساس می کنم توی لیستش اسم من خالیست . فکر می کنم من که بمیرم با مژگان و مرجان و بابا فقط یکماه در لیست روزهای مامان خالی می ماند .

بقیه روزها را باید گریه کند و زیرچادرنمازش ذکر بگوید ، فاتحه بخاند وصلوات بفرستد . بنظرم می آید که مامان هیچوقت نمیمیرد چون اگه او بمیرد دیگه هیچکس نمی ماند تا برای دیگری عزاداری کند و ما فراموش می شویم .

آپارتمان طبقه پایینی ها اما همیشه طور دیگری است . هر وقت از جلو اش رد می شوم ، صدای موسیقی و خنده می شنوم . دخترهای قشنگِ آرایش کرده از آن بیرون می آیند و هر چند مامان و بابا گفته اند حرام است ، اما من می بینم که همیشه می خندند و لپهایشان گل انداخته . برای همین هم خیلی چاقند با خودم می گویم شاید اصلا کس و کار ندارن که هیچوقت ناراحت نیستند . شاید کسی از فامیلاشون نمی میره . دلم می خواد یکبار بروم تو خانه شان و ببینم که آنجا چه رنگی است . دلم می خواد رنگ گلهای چادر نماز مادرشان را ببینم و اینکه تسبیحش چند تا مهره داره . به سی و سه می رسد یا ....

****** *****

حالا سالهاست که به قربانی پاک آن اهریمن زیبا می اندیشم . چندان که به پشت سر نگاه می کنم ردی از هیچ گناهی بر زمین نمی بینم . ولی هر آن که به گذشته می نگرم بیاد می آورم که چطور با دیده گان سرخ و برآمده اش به بدن سرد و بی جان او می نگریست و از خشونت فریاد می کشید و چطور تهدید می کرد دنداندهایش را در گردن زن فرو خواهد کرد  شیره جانش را خواهد مکید .

شال سیاه بر شانه آویخته بود و چنان که گویی لبهایش از بالا و پایین در انبوهی از کثافت و خون پنهان شده باشد ، نعره می کشید و با ناخن زشت و چرکینش پوست نرم و زیبای زن را می خراشید و لب بر سرخی خون می گذاشت و انگار نیروی آزمند و پلیدش جریان خون را در بدن زن به سمت شکاف می کشاند . سلولهای مرده سرد بدن زن بی آنکه نشانی از زندگی در آنها باشد ، نیم سیر می شدند ، چرا که خون هر آن کاهش می یافت و هرچه کمتر می شد سلولی دوباره می مرد .

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:25 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
نمایش نامه (پرومته):

 

 این نمایش نامه را در فروردین ۱۳۸۲ به قصد تمرین یک کمدی  نوشتم.

 

   نمايش نامه

 

                      تراژدي سوزناك بابا پرومته

 

                                                                               

                                          

تابلو اول : بابا پرو مته و الهگان

 

 

 

 

 

             صحنه كاملاً تاريك . تنها نور موضعي خفيف روي مردي تابيده كه دراز كشيده و به موسيقي" روياي فرشتگان" گوش مي دهد . سه دختر پوشيده در چادري سياه از گوشه ی  چپ صحنه مي آيند و همان جا طوري خودشان را آويزان مي كنند كه پاهايشان نيم متري از كف صحنه بالاتر باشد همزمان با آمدن نور چادرهاي سياهشان را مي اندازند و سه الهه ي سفيد پوش با بال هاي كريستال را مي بينيم .

 

هلن : چه موسيقي دلنوازي !

 

آتنا: از صداي بهشت هم دلنشين تره !

 

مانا: انگار تو سواحل لوبیا با محبوب جاويدان عشق دراز كشيده باشي و به نواي دلنشين موج و آب گوش بدي !

 

هلن : هي ، آقا! ...

 

آتنا : عالی جناب!

 

مانا: باباپرومته تويي؟!

 

باباپرومته : ( تازه صداي الهه گان را از ميان موسيقي تشخيص داده. متعجب از حضور آنها )  شما ديگه كي هستين ؟ ... اينجا چي كار مي كنين ... اگه ... اگه ...

 

هلن : اگه رو ولش كن !

 

آتنا : مگه خودت ما رو نخواسته بودي؟

 

مانا: خودت آرزوي سه تا فرشته  كرده بودي . مگه نه ؟

 

بابا پرومته : يعني شماها فرشته هستين؟

 

هر سه با هم : ( دوري مي زنند )  شك داري ؟

 

باباپرومته : نه ولي ! آخه شما كه لباس تنتونه ؟

 

هلن : وا !

 

آتنا : بي تربيت بي ظرفيت !

 

مانا : انتظار نداري كه جلوی  اين همه تماشاگر ...

 

( هر سه با هم مي خندند )

 

باباپرومته : نه ... نه ! خيلي خوش اومدين . بفرمائيد رو زمين بشينيد ، حالا چرا رو هوا ؟ ... اجازه بدين براتون چاي بيارم ! بفرمائيد ...

 

هلن : چاي ؟

 

آتنا : ممنون باباپرومته ( شيشه اي با مايع سرخ رنگ را از پشت سربیرون می آورد) ما براتون از اونجا نوشيدني آورديم !

 

مانا : بفرمائيد ...

 

باباپرومته : از اينا ؟! اگه ... اگه...

 

هر سه با هم : اگه رو ولش كن ، شربت آلبالوي اصل بهشتي يه ، نوش جان !

 

باباپرومته : ها ! ... شربت آلبالو ... ( شيشه را مي گيرد ) ممنونم زحمت كشيديد . ( با خودش ) اما از اينا كه خودمونم داريم . اين همه راه از بهشت اومدين ، اونوقت سوغاتي ...

 

هلن : به ما ماموریت دادن بیاییم اینجا...

 

آتنا : گفتن یه آدم بیچاره ای اینجا به کمکمون نیاز داره

 

مانا :ما اومدیم که هر کاری ازمون بر بیاد برات انجام بدیم بابا پرومته!

 

بابا پرومته : هر کاری؟ واقعا ؟

 

هلن : هر کاری که تو بگی !

 

آتنا : هر چی بخوای !

 

مانا : فقط بی تربیتی نباشه ! ( ناگهان صدايي از پشت صحنه )

 

بابا پرومته : اوه ... اوه ... اوه ... اگه ... اگه ...

 

هر سه باهم : اگه رو ...

 

باباپرومته : نه ديگه ايندفه نمي شه ولش كرد وگرنه گند مي زنه به همه چي ؟

 

هر سه با هم : چي ؟

 

باباپرومته : بايد يه جا قايم شين ! فوراً !

 

هر سه با هم : قايم شيم !

 

باباپرومته : زنم ... زَ... نم اومده ... اگه ، اگه ...

 

هر سه با هم : اگه رو ولش كن ما اومديم به  تو...

 

باباپرومته : ديگه حالا آرزو ، مارزو دوزارم نمي ارزه ! بايد يه جا گم و گور شين   ( چادرها را بر مي دارد . همان لحظه اوري جون كه زني چاق و گنده است با مانتو و يقه اي باز تا روي شكم و چكمه هاي بالاي زانو وارد مي شود . پرومته چادرها را با دست روي سينه الهه ها مي گيرد) س... اورانوس عزیز من سلام !

 

اوري جون : باز كه داري عياشي مي كني پرومته ! صداي اين موزيك احمقانه رو قطع كن و يه چيز درست حسابي بذار و به كارت برس ...

 

( پرومته خارج می شود. صداي " روياي فرشتگان " قطع و موزيك رينگ آذربايجاني به جاي آن پخش مي شود . پرومته مي آيد )

 

اوري جون : پس چرا دست خالي مرتيكه ؟

 

پرومته : ... ( گيج و منگ )

 

اوري جون : 3 كارتن كله قند آوردم ، زود باش !

 

( اوري جون فيكس مي شود ، پرومته و الهگان با تعجب و چشماني حيران به او نگاه مي كنند . )

 

باباپرومته : اين اورانوسه! زنم . ما سي سال پيش نفهميديم و با هم ازدواج كرديم ! سه تا بچه داريم . همه شون مال اونن . آخه بيست و هشت سال منو كه باباشونم نديدن . من يه كارگر معدن بودم ... يه ساله بازنشسته شدم . اوري جون لطف كرده برام يه كار جديد پيدا كرده ... قند مي شكنم . اوري جون مي گه : " اين ديگه بازنشستگي نداره ! تا آخر عمر مي توني قند بشكني ! " پولشو ماه به ماه مي گيره و خرج خونه و بچه ها و خودش مي كنه . اينم يه جور زندگي يه ديگه !

 

( اوري جون به حركت در مي آيد .)

 

اوري جون :  تو كه هنوز اينجايي چلمن ! گفتم برو كله قندارو بيار!

 

 

 

تابلو دوم : سيزيف و مادر زنش

 

 

( با آمدن نور پسر جواني لاغر اندام و ضعيف دوان دوان وارد مي شود . باباپرومته در حال قند شكستن است و الهه ها پوشيده در چادرهاي سياه و مغموم به او نگاه مي كنند )

 

سيزي : بابا ... بابا جان ... بابا جان

 

( پرومته به سمت او بر مي گردد . سيزي ثابت مي شود )

 

الهه گان با هم : اين ديگه كيه بابا پرومته ؟!

 

باباپرومته : پسرمه ! سيزيف ! هفت ساله با يكي از دختران آمازون ازدواج كرده و رنج مي كشه ! تو يه جزيره زندگي مي كنه .

 

الهه گان : چيكارَس ؟

 

باباپرومته : نيم وجب كه بود مي خواست هنرپيشه تراژدي بشه . اما بعد از ازدواج يه طناب گنده انداختن گردنش و بستنش به گاري . حالا صبح تا شب آدماي قبيله زنش رو جابه جا مي كنه و آه كه مي كشه مثل يه ميمون سيرك بهش مي خندن . آخه آدماي اون قبيله همه لالن و تا به حال هيچ صدايي رو از گلوي يه انسان نشنيدن !

 

هلن : وا !

 

آتنا : بيچاره سيزي !

 

مانا : حالا چي شده ؟!

 

سيزي : بابا جان ... بابا جان ...

 

بابا پرومته : چي شده پسرم؟ تو اينجا چكار مي كني؟

 

سيزي : بابا جان ...بابا جان...

 

باباپرومته :ا طفلك زبونش بند اومده ... بيا پسرم يه ليوان آب قند بخور ، تو رو هم كه مثل خودشون لال كردن !

 

سيزي : بابا جان . من از جزيره تا اينجا رو يك ضرب دويدم كه بيام بهتون بگم حلالم كنيد ! حلالم كنيد بابا جان !

 

باباپرومته : آخه چرا پسرم ؟ مگه چه اتفاقي افتاده ؟ اين سه تا فرشته  خوشگلو ببين ...

 

( الهه گان با هم مي خندند . سيزي به آنها نگاه ميكند و بي توجه ادامه مي دهد.)

 

سيزي : دیگه حالم از هر چی فرشته و الهه و حوری یه بهم می خوره بابا جان ! اینا رو بنداز دور ! مادر زنم ! مادرزنم به برادرا ش دستور داده كه پوست منو از پا سوراخ كنن و مثل يه گوسفند مرده كه مي خوان پوستشو بكنن با تلمبه بادم كنن !

 

( الهه گان با هم جيغ مي كشند )

 

باباپرومته : آخه چرا بايد يه همچي كاري بكنه پسرم

 

سيزي جون : مي گه تو يه لاغر مردني زشت و بي مصرفي ... اينطوري زياد خنده دار به نظر نمي آيي ! می گه  قيافه ات بعد از هفت سال براي فک و فامیل  ما تكراري شده و ديگه باعث شاد كردن اونا نمي شه ... مي خواد اينطوري ظاهر منو مثل خودش به يه خيك گنده ماست تبديل كنه كه هر لحظه ممكنه بتركه و محتويات داخلش گند بزنه به زمين .

 

باباپرومته : واي ... واي خداي من ... چيكار مي شه كرد ؟

 

هلن : بيچاره !

 

آتنا : طفلك !

 

مانا : گناهكي !

 

هر سه با هم : ما كمك تون مي كنيم .

 

سیزی :حتی خدا هم نمی تونه در این مورد به من کمک کنه ! من یه آدم بیچاره ام که باید با سرنوشت محتوم و جبر روزگار بسازم و بسوزم...

 

( در همين حين اوري جون با دو دخترش وارد مي شود . هر سه بلند بلند مي خندند و همين كه سيزي را مي بينند ، لحن شان عوض مي شود )

 

خواهرها : تو اينجا چيكار مي كني ، مفت خور !

 

سيزي جون : سلام خواهر هاي عزيز !

 

اوري جون : پسرم تو الان بايد پيش خونواده ي همسرت باشي ! مثل پدرت كه پيش ماست و پدر پدرت كه هميشه پيش مادر پدرت بود و مثل بقيه ي اجناس نر كه ناگذيرند پيش قبيله همسرانشون باشند . والا ...

 

باباپرومته : خب ... خب مي دوني اورانوس عزيز من ، پسرمون سيزي دچار يك مشكل حاد شده ...

 

اوري جون : پرومته ! قندا ! كارا دارن خيلي بد پيش مي رن !

 

( خواهرها چند قند برمي دارن و ورانداز مي كنند )

 

خواهرها : بابايي ، شيطون شدين ها . اين قندها خيلي گنده ان . نمي خواين كه كارتون رو از دست بدين ، ها ؟!

 

باباپرومته: ( مشغول قند شكستن ) نه نه ، دخترهاي عزيزم ! ريزتر مي شكنم . به اندازه دهان كوچولويي مثل مال شما كه اذيت نشن عزيزان من !آره ریز تر ...خیلی ریز تر...

 

اوري جون : به اندازه پرومته ! نه ریز ! نه درشت ! به اندازه... خب ، سيزي ! همين حالا برگرد و برو به قبيله همسرت !

 

سيزي و باباپرومته : آخه ...

 

اوري جون : گفتم همين حالا !

 

خواهرها : شنيدين كه ؟!

 

( در همین حین مادر زن كه زني چاق با ساطور وارد مي شود )

 

مادرزن : ( چرخي مي زند ) آهـ هـ هـ هاااي ي ... نفس كش ...

 

( الهه گان جيغي بلند مي كشند ، يك لحظه همه زنها با هم انگار  صدا را مي شنوند و به اطراف نگاه مي كنند . اوري جون تا پايان اين تابلو به واسطه شنيدن صدا به فضا مشكوك است )

 

اوري جون : سلام ، آتروپس عزيزم !

 

مادر زن : اين پسره اينجا چي كار مي كنه ... برادر من از صبح تا حالا توي رختخواب خوابيده و داره فرياد مي زنه كه اين احمق شورتشو براش ببره تا بتونه از جاش بلند شه ، اونوقت اين مرد گنده اومده اينجا و داره قند شكستن باباشو تماشا مي كنه .

 

باباپرومته : ظاهراً يه اتفاقي افتاده خانم آتروپس ، ... سيزيف براي همين اومده بود پيش ما كه ...

 

مادر زن : بدون اجازه من ! ( نعره مي كشد ) بدون اجازه مادرزنش !

 

باباپرومته : خب ، خب شايد كار خوبي نكرده كه به شما اطلاع نداده . عروس عزيزم ، لاخريس ، چطوره ! هنوز زبون وانكرده طفلكي ؟

 

مادر زن : اون زبون لازم نداره آقاي پرومته ! همين كه ظهر از خواب بيدار مي شه و به زيبايي خودش رسيدگي مي كنه و پاي شوها و جشن هاي تلويزيوني آخرين مدل هاي زيباي لباس رو مي بينه و تهيه مي كنه و مي پوشه از سر اين پسره بي مصرف و مردني شما هم زياده !

 

اوري جون : حق با شماست ، خانم آتروپس ، ( به دخترها اشاره مي كند ) گوگولي هاي من هم بايد يه كم از لاخريس كوچولو ياد بگيرن !

 

مادر زن : خب وراجي بسه ، ( به سيزي جون ) راه بيفت ، مردني !

 

سیزی جون : خداحافظ پدر ! خداحافظ برای همیشه !...منو دعا کنید پدر...دعام کنید...

 

( مادرزن و سيزي جون از صحنه خارج مي شوند )

 

اوري جون : ( به پرومته كه مات و مبهوت شاهد ماجراست ) به كارت برس پرومته ! كاري نكن كه مادر من هم از گور بلند شه و ... ( بغض و گريه اجازه نمي دهد بيشتر صحبت كند . خواهرها زير شانه هايش را مي گيرند و او را به بيرون مي برند )

 

باباپرومته : ( آه مي كشد ) آه ... مي بينيد

 

الهه گان : تو كه گفته بودي اينا همگي لال اند !؟ پس چرا مادر زن ...؟

 

بابا پرومته : خب ، رو بازي ش صداگذاري شده بود ... وگرنه فقط صداي نعره مي شنيديد و آه و ناله ...

 

الهگان : واااای...

 

باباپرومته : امان از دست اين زنها ! اونا فقط تو لباس مادر و تنها براي دخترهايي كه از شكم خودشون زاييده مي شند مهربانند و اين مهرباني چقدر هم احمقانه اس !

 

الهه گان : آه ه ه ه ه

 

باباپرومته : اوه ... البته منظورم اصلا با شما خوشگلا نبود ...

 

هلن : مي دونيم

 

آتنا : ما كه زن نيستيم

 

مانا : ما فرشته ايم ( به بالهايش اشاره مي كند ) ببين ! زنا كه از اينا ندارن !

 

باباپرومته : راست مي گيد از اینا ندارن ... خيالم راحت شد ! آخه خيلي وقت بود كه ديگه داشتم از بهشت و فرشته هاش هم نااميد مي شدم ... پس شما ها زن نيستيد ؟!

 

الهه گان : گفتيم كه ما فرشته ايم ...

 

هلن : حالا چه بلايي سر سيزيف بيچاره مي يا د .

 

آتنا : چكار كنيم ؟

 

مانا : ما كمكش مي كنيم .

 

باباپرومته : واقعاً ... واقعاً مي گيد؟ اون پسر بيچاره ... اون بيچاره خيلي گناه داره اگر مي تونيد اونو از دست قبيله مادرزنش نجات بديد و به من برگردونيد ... اون ... اون تنها اميد من به ... خواهش مي كنم . حوريا ! تو رو خدا ! نجاتش بدين اگه مي تونين .

 

الهه گان : نجاتش مي ديم

 

هلن : وقتي داشتيم به خاطر آرزوي تو چمدونامونو مي بستيم ، نمي دونستيم اينقدر بدبختي پرومته!

 

آتنا : فكر كرديم يه ماموريت ساده س !

 

مانا : مثلا يه خواب يك ساعته و ...

 

آتنا و هلن : ( به نشانه سانسور و سكوت ) مآآآآنا !

 

بابا پرومته : حالا دیدین ؟! ما مردها اینجا مثل یابوهایی هستیم که حتی اجازه دیدن گاری هاشونو ندارن... 

 

الهه گان : ما نه تنها شما رو نجات مي ديم ، بلكه انتقامتون رو هم ازاين زنها مي گيريم !

 

هلن : فرشته ها ؟!

 

آتنا و مانا : آماده ايم !

 

آتنا: الهه گان انتقام !

 

هلن و مانا : الهه گان انتقام !

 

هر سه با هم : مگر ، تي زيفونه و آلكتو !

 

( حين اداي بلند اسم ها با صداي بلند موسيقي ، هلن ، آتنا و مانا به ترتيب اسلحه اي از زير چادر بيرون آورده و با لباسهاي قرمز و بالهاي سرخ و خيس از خونشان پايين مي پرند . )

                                     

                                              ( نور مي رود )

 

  

تابلو دوم : انتقام

 

 

( بابا پرومته در حال شكستن قند ها است كه الهه گان انتقام پوشيده در لباس هاي قرمز مادرزن ، اورانوس ، خواهرها و يك زن ديگر را با دست و دهان بسته به داخل مي آورند )

 

 

باباپرومته : ... واي ... واي خداي من ، چرا اينا رو بستین ؟ ... مي دونين ، مي دونين اگه بنداشونو باز كنين چه بلايي سر من مي آرن ... ( با زاري و ناله ) خدايا ... من چقدر بيچاره ام ... كاش همين الان تبديل به يك میگو يا يك گوريل پشمالو مي شدم و همچه چیز وحشتناكي رو نمي ديدم ... ( به الهه گان ) شما ديگه چرا ... شما كه بايد عاقل مي بودين ؟!  شيرهاي وحشي رو آوردين در خونه ی خرگوش بيچاره !

سيزيف ... پسر بيچاره من ... حتما تكه تكه اش كرده اند .

 

( سيزف وارد مي شود )

 

سيزف : سلام بابا ... اينجا چه خبره؟

 

( اوري جون با دهان بسته جلو مي آيد و با حركات تند دست و پا خطاب به پرومته )

 

صداي ضبط شده اوري جون : اين دختراي احمق كه خودشونو شكل تيكه هاي آمريكاي ميك آپ كردن ، دوست دختراي تو ان پرومته !؟ ... مي دونستم که خیلی وقته یه ککی چیزی تو تنبونت افتاده مرتیکه خیانتکار... صبر كن اين نخ ها رو از دست و پام باز كنن ، با همين ناخن ها جرت مي دم ! جرت مي دم !

 

( مادر زن جلو مي آيد و در برابر سيزي جون مي ايستد . صداي نعره ضبط شده او سيزيف را وادار به فرار مي كند . خواهرها جلو مي آيند و در مقابل تماشاگران مي ايستند . صداي ضبط شده گريه آنها با هم )

 

مگر : نگران نباشيد مردها!

 

تي زيفونه : اونا هيچ آسيبي به شما نمي رسونن

 

آلكتو : تراژدي شما تمام شد

 

باباپرومته : تمام شد!؟... تمام شد؟!... اين تراژدي هيچ پاياني نداره خوشگلا ! اينها دير يا زود طنابها رو باز مي كنن و ما رو با استخوانهامون مي جوند .

 

سيزي جون : من خيلي مي ترسم ، بابا پرومته !

 

بابا پرومته : ترس پسرم ! ترس همزمان با تولد ما زاييده شده و مثل خون تو رگهامون جريان داره ! من ترس رو از پدرم سنتور به ميراث گرفتم و تو هم بايد اونو از من ارث ببري ! ترس ، اين رنج بي پايان و جاودان هميشه با ماست و هيچ خلاصي از اون وجود نداره .

 

مگر : خب ، مردها ! محاكمه اينها با شماست .

 

تيزيفونه : يا ا... ما وقت زيادي براي انجام اين ماموريت نداريم !

 

آلكتو : بكشيم يا تكه تكه بدنشون رو ببريم ؟

 

بابا پرومته : عروسمو بين اين زنها نمي بينم؟!

 

مگر : اون كه تو اين داستان  كاره اي نيست !

 

تي زيفونه : طبق تحقيقات ما اون نه تو زندگي خودش و نه تو زندگي شما هيچ نقشي نداشته !

 

آلكتو : به جاش اين زن رو از تو خيابون آورديم ... كه يه تابلو دستش گرفته بود و دنبال حقوق زنها بود ... .

 

الهه گان با هم : در واقع اضافه حقوق مي خواست .

 

بابا پرومته : مي ترسم ... مي ترسم و نگرانم ! سيزي پسرم ما بايد كمي فكر كنيم !

 

سيزي جون : و مشورت !

 

باباپرومته : آره مشورت خيلي خوبه ! بايد مشورت كنيم ! ما يك شورا برگزار مي كنيم اما...اما نه ...ما به کمک احتیاج داریم! یکی باید به ما کمک کنه ! اینجا یه مرد حسابی پیدا می شه؟؟

 

الهه گان : الان برات پیدا می کنیم بابا پرومته .(به طرف جلو صحنه می روند که ناگهان تماشاگران را می بینند ) اونا ديگه كين ؟

 

بابا پرومته : اينا تماشاگران تراژدی سوزناک باباپرومته هستند ، خوشگلا! كساني كه يا پدر هستند و يا پدران بيچاره مثل باباپرومته دارند . يا مادرزن هستند و يا مادر ! يا دخترند و يا مثل اين سيزيف بدبخت ، هر روز تخته سنگ شون رو از كوه بالا مي برند ... 

 

الهگان : ( با دقت در میان تماشاگران جستجو می کنند)  شما باید به این دو مرد کمک کنید تا تصمیم بگیرن !

 

( براي هر يك از شخصيت ها سيزيف ، باباپرومته ، خواهرها ، مادرزن ، اوري جون و زن غربيه نماينده اي از ميان تماشاگران انتخاب مي كنند . هر يك از نمايندگان موظفند حكمي درباره ي زنداني ها بدهند و دليل صدور اين حكم را بگويند .

هدف نمايش اين است كه زنها آزاد شوند و الهه گان انتقام از صحنه فرار كنند . اگر تماشاگران حكم به آزادي دادند . سيزيف و پرومته بايد تسليم شوند وبه تراژدي زندگي شان ادامه بدهند . اگر تماشاگران زنها را محكوم به مرگ كنند . پرومته وسيزيف تصميمي بر خلاف آنها مي گيرند و زنها را آزاد مي كنند . بداهه سازي و هدايت كردن جريان داستان به اين دو حوزه بايد مهارت و پيش بيني هاي لازم صورت بگيرد . در صورتي كه تماشاگران حكم مرگ زنها را صادر كنند ، تابلو چهارم اجرا مي شود . )

 

 

 

تابلو چهارم : تراژدي غمناك باباپرومته

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 14:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
داستان کوتاه (مرگ اگر لبهای تو را داشت):

 

مرگ اگر لبهای تو را داشت

 

بابا مدتهاست که زیر چشمهایش گود افتاده و نگاهش خسته شده . مامان تازه گی ها تنبل شده و تا لنگ ظهر می خوابد . مژگان عروس شده و رفته پیش شوهرش ، حالا کیلومترها از ما دور است و حتما امیررضا – همسرش – را مجبور کرده برایش یک جفت فنچ بخرد . مرجان هم امتحاناتش که تمام بشود ، تنها خواهد شد و فقط می تواند روزی چند ساعت با دوستهایش تلفنی صحبت کند .

منهم می خواهم بمیرم . هر روز عصر که می شود دلم مي گيرد . انگار هوای افسرده همه دنیا را توی ریه هام پنهان کرده باشم و با هر دم همه ی مشکلات آدمها را ببلعم و توی رگهایم تزریق کنم .  مسموم شده ام .

همه چیزهایی را که زورم می رسید تجربه کرده ام . از پوشیدنی ها و خوردنی ها و گشتنی ها و ... تا آنجا که توانسته ام خوشحال بوده ام و تا آنجا که توانسته ام غمگین .

مانند گنجشکی که زیر الک گرفتار آمده ، اسیر شده ام .  ولی آرام و بی صدا یک گوشه روی زمین نشسته ام . گندم ها هم توی دهان مورچه ها راه می روند . گه گاه یکی از آنها پایم را گاز می گیرد . دردم می آید .

مانند آن گنجشک که گفتم ؛ در امتداد یک نخ کلفت قهوه ای رنگ به پنجره ي اتاق پسربچه ی بازیگوشی چشم دوخته ام که بیاید وشاید کارم را تمام کند . چند قطره خون کف حیاط بچکد و هیکل لاغر و نحیفم روي  نوک چنگالي که روی آتش گرفته شده برقصد . ای کاش مانند آن گنجشک که گفتم ، کار به همین سادگی تمام می شد . نه اینطور مثل حالا که هم از مرگ می ترسم و هم در انتظار مردنم . مثل لحظه ای که پشت پیشانی پشت بام ایستاده ام و سنگها را به پایین پرتاب می کنم و هنوز تا سه نشمرده به زمین می رسند . بعد آرزو می کنم ای کاش جرات آنرا داشتم که با سنگی که می اندازم به پایین بیافتم .

آنها را که می شناختم همه رفته اند و مثل میزبانی که آخرین میهمانانش را تا سر کوچه بدرقه کرده و حالا مدتهاست تنهای تنها جلوی خانه به انتظار نشسته ، به انتظار نشسته ام .

پنجره را که باز می کنم .  سرم از بوی گند تن جمعیتی که زیر آن به هم می لولند گیج می رود . حالا مدتهاست که مثل عمه ی پدرم از همه چیز بیزارم . از آب ، گل ، زن ، مادر، مردم ، مردم ، مردم . از من که در من است فرار می کنم و انگار سالهاست به انتهای کوچه رسیده ام . روبروی دیوار و آرزو می کنم ، مرگ از پشت آن به سراغم بیاید . در آغوشم بگیرد . لبهایش را بر لبانم بگذارد و با هم برویم . و نمی دانم چرا از لبهایش می ترسم . هنوز ندیده ، از آن نفرت دارم . از بویش حالم به هم می خورد ، که لابد به خاطر لاشه های بین دندانهایش است . و گرنه شاید مدتها پیش پیدایش می کردم .

با خودم فکر می کنم که چه می شد مثل تو بود ! مرگ اگر لبهای تو را داشت حالا سالها بود که بوسیده بودمش .

                                                                       

   تیرماه 83 مشهد

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 13:22 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
داستان کوتاه (مامان هنوز نیامده):

 

       مامان هنوز نیامده

 

هنوز زیاد دیر نشده ، اما همه آمده اند . همه ی مهمان ها که بيشر آنها فامیل اند ، همراه با چند نفر از زن های همسایه که دوستهای مامان اند . بابا با مردها روی مبل جلوی تلویزیون نشسته و صحبتشان که اغلب درباره ی مسائل مالی و مشکلات کارمندی است ، حسابی گل کرده ، اما مامان هنوز نیامده .

دخترها توی اتاق مهسا نشسته اند و تند تند حرف می زنند ، بدون این که لحظه ای مکث کنند تا حرفهایشان را بطور کامل بگویند و بشنوند . فقط صدای مهسا که بلند می گوید :

« مامان دیر کرده ! » چند لحظه ی کوتاه ساکت شان می کند .

زن ها هم  توی اتاق نشیمن و آن طرف که مبل ندارند و با پازیر گل دار قشنگی فرش شده ، دور تا دور نشسته اند و آرام آرام گپ مي زنند . دختر کوچولوی پری خانوم توی بغل مادرش شیر می خورد و چند بچه ی کوچک دیگر هم دور و بر مادرشان بازی می کنند . زن ها آن قدر آرام و راحت و بی خیال اند که انگار هیچ کدامشان متوجه نشده اند مامان نیم ساعتی است دیر کرده . زیر آیفون نشسته ام تا به محض شنیدن صدای زنگ ، در را باز کنم ، اما تا یک ساعت بعد هم هیچ صدایی نمی شنوم . همه ی مهمانها که برای جشن کوچک تولد مامان دعوت شده اند توی اتاق نشیمن پچ پچ می کنند .  بوی مرغ ها که توی قابلمه سوخته اند همه اتاق را پر کرده .

مهسا بغضش گرفته و دیگر حرف نمی زند .

 بابا همه اش  به ساعت نگاه می کند . دقیقه ها به تندي می گذرند . کیک تولد مامان با شمعی به شکل عدد چهل و دو روی پیشخوان آشپزخانه است ، اما هنوز از خود مامان خبری نیست .

مامان برای خریدن میوه و خیارشور و نخود فرنگی و سس بیرون رفته و اگر حتي با وسواس مشغول انتخاب همه ی اینها شده باشد ، باز هم نباید بیشتر از یک ساعت دير كرده باشد .

مردها هنوز از جایشان تکان نخورده اند . آنقدر سیگار کشیده اند که دور و برشان پر از دود شده است . پری خانوم دوباره بچه اش را زیر چادرش خوابانده و پیرهنش را بالا زده . بابا دیگر طاقتش تمام شده و مثل مردهایی که زن هايشان را خيلي دوست دارند بلند می شود و چندبار توی اتاق قدم می زند . سوییچ ماشین را از میخ کنار چوب لباسی برمی دارد و به طرف در می رود ، اما بر می گردد و سوییچ را توی جیبش فشار می دهد . شوهر خاله ژیلا پوست موزی را ورق می کند ؛

 - کاش اضافه کاری ها مونو یه روز با هم بهمون بدن ، برا خانومامون يه ماشين بخریم !

همه نگاهش می کنند . بابا نگاهش تندتر از بقیه است . هیچکس به حرفش نمی خندد .

مهسا آمده و با چشمهای قرمز کنار بخاری ایستاده . حرفی نمی زند .

شاید به موهای مامان فکر می کند که خیلی سفید شده اند و پاهای کوتاهش که هر روز از ساعت هفت صبح توی صف نانوایی و روغن و قند و برنج ایستاده اند . به پاهایش که شبها از شدت درد آنها را  روی دیوار ، بالا ، نگه می دارد .

بابا پشیمان است که چرا هفته پیش مامان را برای تعمیرات خانه به شهرستان فرستاده . حالا به فکر این افتاده که کاش هدیه بهتری برای او می خرید و این که چرا اینقدر همسرش تا بحال سختی کشیده . با خودش می گوید ؛

- کاش به حرف او گوش کرده بودم و دیگر سیگار نمی کشیدم .

شوهرخاله ژیلا توی مهمان ها اولین کسی است که دیر آمدن مامان را يادآوري مي كند؛

- شهلا خانوم دیر کرده ، نکنه اتفاقی افتاده باشه !

مهسا تحمل نمی کند هق و هق ، می زند زیر گریه و می رود توی اتاقش ، پیش دخترها که دیگر هیچ کدامشان حرف نمی زنند . بابا به این فکر می کند که جامعه ناامن شده و اگر مامان برگردد ، باید فکری به حال زن و دخترش بکند . شوهر خاله ژیلا میخواهد بگوید که هیچ جای دنیا به اندازه اینجا ناامن نیست . بچه پری خانوم سینه مادرش را گم کرده و دست و پا می زند .

صدایی می آید . مامان کلید را توی قفل در می چرخاند . نفس نفس می زند و چهار پنج تا پلاستیک بزرگ از دستهای کوچکش آویزان می شود .

صدای گریه مهسا با « سلام » مامان بلندتر می شود . بابا خیالش راحت می شود و سیگاری روشن می کند .

                         

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 3:58 | | لینک به این مطلب