ابرو آفتاب
انگار تازه از خواب بیدار شده ام . چشمهایم همه چیز را تار می بینند و یکی ، دوتا . از توی کوچه هایی می گذرم که بخاطرشان نمی آورم . انگار هیچ وقت مثل آنها را ندیده ام ؛ اما بوی آشنائی دارند . آن قدر دختربچه های قرمز پوش را با دامن های چین دار کوتاه و جوراب های سفید ساق بلند و پاهای لخت ، در کنار در خانه ها دیده ام که دیگر به آنها عادت کرده ام .
هر بار که یکی از این دختر بچه ها در را باز می کند و با دست به من اشاره می کند که وارد شوم چشم هایم سرخ می شوند . داغ می شوند و دلم انگار می سوزد . اما آن قدر به سمت شان رفته ام و ناپدید شده اند که دیگر گول شان را نمی خورم .
همه شان شبیه به هم اند . انگار یک نفر هستند که بارها و بارها جلوی چشمهایم پيدا می شوند . همه شان یک بو را دارند . بوی آشنايی است ، مثل عطری که سالهای سال از آن استفاده کرده باشم .
پاهای باریکی دارند ، با لبهای صورتی و نازک که فکر می کنم به لمس کردنی ترک برمی دارند و خون از آن ها بر روی چانه ی کوچک و گود افتاده شان می چکد .
یاد بچگی دختری می افتم که زمانی بیست و چهار سال داشت . کودکی ای که هر بار به خاطر می آوردمش احساس می کردم توی حوضی از آب یخ خوابیده ام ، یا روی تکه ابری بزرگ و پنبه ای ! که هر لحظه در آن فرو می رفتم و از آن طرفش بیرون می آمدم ؛ دوباره روی تکه ابری دیگر فرود می آمدم و این کار باز ادامه مي يافت .
پلاک مثلثی شکلی که یک هلال باریک توی آن کشیده شده بود ، روی سینه دختر ها می لرزید . سرشان را که به سمت من تکان می دادند پلاک مثلثی را که روی پوست سفید شان ، با آن موهای نرم و تازه روييده ، تكان می خورد تو ي تنم حس می کردم .
دستی آرام ، آرام توی موهایم می خزد و با آن ها بازی می کند . مثل سالهای پیش دستهای مادرم که حالا مدت ها بود موهایم را لمس نکرده بودند .
مثل موقعی که بابا آخر حمام دستهایش را زیر بغلم می گذاشت و بلندم می کرد ، تا بالای دوش ، آنجا که گرمای آب بیشتر احساس می شود قرار بگيرم. مثل وقتی که شب ها همه ی خانه ی همسایه از پشت پرده توری شان برای پنجره اتاقم لخت می شد .
دخترها با دست های باریک و نازک شان مرا به طرف خود می کشاندند و همین که پشت شان را به من می کردند و هوس می کردم دستم را پشت گردن شان بگذارم و موهای نرم پشت شان را لمس کنم ، ناپدید می شدند .
عجیب بودند . آشنا بودن شان با اینکه هیچ گاه ندیده بودم شان عجیب بود . انگار بخشی از کودکی ام بودند که هیچ گاه نمی توانستم بخاطرش بیاورم .
خیلی راه رفته بودم . خیلی دنبال شان گشته بودم . پشت زانوهایم درد می کرد . روی سکویی که جلو ي یکی از خانه ها از آفتاب گرم شده بود نشستم . پشتم داغ شد . پیرمردی آمد . عصای کجی داشت که از بالا به اندازه ی یک وجب خم شده بود .
از جلوام رد شد . بدون این که مرا ببیند ، ساعتش را از جیبش درآورد. به آن نگاه کرد . بعد با همان ساعت شروع کرد به در زدن و هنوز صدایی از پشت در نشنیده بودم که برگشت . از همان راهی که آمده بود ، به همان آرامی و خونسردی که آماده بود ، برگشت . پشت خم کوچه گم شد ، صدای باز شدن در را شنیدم . انگار چشم برهم زدنی طول کشید .
دختر بچه ای بود مثل همه ي آنها که از صبح دیده بودم . با چشمهای کنجکاو و براق و درشتش به من خیره شد . لب هایش به طرفین خیز برداشته بودند . شکل لبخندی که فردی به آشنایش می زند . آشنايی که مدتی است مات و مبهوت مانده و نمی داند به چه کسی نگاه می کند .
چشمهایم به گوش هایش دوخته شده بود ؛ به گوشواره هایی پر از دایره های کوچک که از گوش هایش آویزان بودند و با هر نفسش انگار در طوفانی می لرزیدند .
همین که بازویم گرم شد فهمیدم دستم را گرفته است و انگار گرمایی که احساس می کردم با همه ي توان مرا به داخل کشید و به خاطر همان گرما هم فهمیدم که کجا رفت و چطور ناپدید شد .
توی حیاط ایستادم . خانه نیمه متروکی بود . مثل خانه ي بیوه ای که در کوچه باریک خانه بابابزرگ مرد و تا مدتها کسی نفهمید که مرده است . با همان شمعدانی های خشک و نیم پلاسیده که با برگ های روغنی و شاخه های قلمه زده شان كه توی شیشه های شیر و مربا ریشه کرده بودند .
با پله هایی که رو به بالا کج می شدند و به اتاق تاریکی در طبقه ي بالا می رسیدند . نمی دانم دختر بچه کجا رفته بود . خوابم می آمد . خورشید تا وسط آسمان رسیده بود و فکر می کردم که حالا خسته است و با خودم می گفتم که چقدر دوست دارد کمی پایین تر بیاید و روی یکی از ابرهای نرم و پنبه ای چرتی بزند .
کنار حوض گرد توی حیاط نشستم . گنجشک های روی درخت آلبالوی گوشه ي حیاط با هم دعوا می کردند . گوشه ی حوض انار خشکی ترک خورده از درخت افتاده بود ، اما عجیب بود که سرخی اش در آب هنوز تازه بود و زیر نور آفتاب می درخشید .
شیر آب کنار حوض چکه می کرد . چشمهایم روی هم سنگین شده بود .