تبليغاتX
دست نوشته های من
جمعه یکم شهریور 1387
هفتمين جشن سالانه انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر
در هفتمين جشن سالانه انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر
مهدی نصیری جایزه اول نقد تئاتر را دریافت کرد
چهارشنبه 30 مرداد 1387  ساعت 10:13:00 AM      تعداد بازدید: ۱۸3
ايران تئاتر -  سرویس خبر 0 نظر نسخه‌ی چاپ

 

هفتمين جشن سالانه انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر روز پنجشنبه 31 مرداد ماه در تالار انديشه حوزه هنري برگزار شد.

به گزارش سايت ايران تئاتر طي مراسمي كه شامگاه پنج‌شنبه 31 مرداد در تالار انديشه‌ي حوزه‌ي هنري برگزار شد، آقاي آواز ايران با پخش آهنگ «ايران اي سراي اميد» برصحنه حاضر شد و در ميان تشويق حاضران، مراسم تقدير از هنرمندان نام‌برده را انجام داد .شجريان گفت: امشب افتخار بزرگي نصيب من شد كه بزرگان تئاتر و سينماي كشور اجازه دادند، مدال نوشين توسط من به آنان هديه شود، مرا ببخشاييد كه به خاطر حضور در نخستين اجراي كنسرت همايون درايران، نمي‌توانم تا پايان اين برنامه همراه شما باشم                                                                           

محمدرضا شجريان با حضور در مراسم جشن سالانه‌ي انجمن منتقدان و نويسندگان خانه‌ي تئاتر مدال نوشين را به عزت‌الله انتظامي، توران مهرزاد و علي نصيريان به عنوان سه چهره‌ي جاودان گروه تئاتر هنر ملي اهدا كرد

در بخش ديگري از اين مراسم بهرام بيضايي، به خاطر كارگرداني نمايش «افرا» از سوي اعضاي اين انجمن به عنوان كارگردان برگزيده‌ي بالاي 40 سال انتخاب شد

مرضيه برومند، به نمايندگي از سوي بيضايي كه به دليل سفر به شمال امكان حضور در اين مراسم را پيدا نكرده بود، پيام كوتاهي را خواند:

« اگرچه بختم نخواسته ميان شما باشم، ولي دلم آنجاست و هر چند اين كلمات، سپاسگزاري مرا آنچنان كه بايد نمي‌رساند ولي جايزه‌ي شما گوياي آن است كه بار تعهد مرا به تئاتر و تماشاگران زياد‌تر مي‌كند تا براي آينده اگر فرصتي پيش آيد به نمايش بهتري بينديشم.»

در بخش كارگردان‌هاي زير 40 سال نيز جايزه‌ي برگزيده‌ي انجمن به نمايش به نادر برهاني‌مرند به‌خاطر اجراي «مرغابي وحشي» توسط همسرش آزاده انصاري به او تقديم شد.

در ادامه مراسم نیز مراسم اهدا جوایز هفتمین مسابقه سالانه انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر برگزار شد و برگزیدگان بدین ترتیب جوایز خود را دریافت کردند :

جايزه‌ي بخش گزارش به فرشته حبيبي از ماهنامه‌ي هفت ارائه شد. حبيبي هنگام دريافت اين جايزه‌ از تعطيلي مجله‌ي هفت و مجله‌زنان كه در زمينه‌ي تئاتر با آنها همكاري مي‌كرد اظهار تاسف كرد.

در بخش گفت‌وگو از امين عظيمي از روزنامه‌ي اعتماد تقدير شد و جايزه‌ي اين بخش به علي قلي‌پور ديگر خبرنگار روزنامه‌ي اعتماد اهدا شد.

علي قلي‌پور جايزه‌ي خود را به مهدي ميرمحمدي، مسوول صفحه‌ي تئاتر روزنامه‌ي اعتماد اهدا كرد.

دربخش نقد: فروغ سجادي از روزنامه‌ي باني‌فيلم مورد تقدير قرار گرفت و جايزه‌ي اين بخش به مهدي نصيري از ماهنامه‌ي صحنه ارائه شد.

دربخش مقاله محمودرضا رحيمي، به‌خاطر نوشتن مقاله‌اي در نشريه‌ي روزانه‌ي بيست‌وششمين جشنواره تئاتر فجر جايزه‌ي ويژه‌ي اين بخش را از آن خود كرد.

محمود ناظري به‌خاطر نگارش يادداشتي در نشريه‌ي تحليل روز شيراز در بخش يادداشت مورد تقدير قرار گرفت و يادداشت عباس غفاري در سايت تئاتر ما به‌عنوان اثر برگزيده‌ي‌ اين بخش انتخاب شد.

در بخش عكس جايزه‌ي برگزيده به سيامك زمردي مطلق ارائه شد. اما در بخش ترجمه به‌دليل كمبود ارسال آثار رسيده داوري انجام نشد و ترجمه‌ي فرزانه‌ي فخريان شايسته‌ي تقدير اعلام شد.

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 19:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
داستان کوتاه (سرخط):

 

         سر خط ...

 

روي شكم خوابيده اي . صداي نفس هايت كه آرام و با فاصله صدايي بين خواب مي دهند وبيداري ،  با صداي خواب آلوده ي ساعت هم وزن شده . من خوابم نمي آيد . همسايه ها با هم دعوا مي كنند . شايد بر سر شيره ي زباله اي كه از كيسه يكي از آنها روي زمين ريخته  ، يا شايد مرد ي از آنها  مخفيانه زن همسايه را وقت پهن كردن لباس ها ديد مي زده . من از اين وضعيت خسته شده ام .

براي تو اهميتي ندارد . تو روي شكم خوابيده اي و آرام آرام نفس مي كشي .

دوست دارم كاري بكنم . من خوابم نمي آيد .

بي هيچ صحبتي بلند مي شوي . باز هم غذاي مورد علاقه ام را پخته اي . حالم از غذاي مورد علاقه ام به هم مي خورد . حالم از غذا خوردن به هم مي خورد .

روي ميز مي گذاري و مي روي كه باز هم بخوابي . حالم از خوابيدن به هم مي خورد . تلويزيون را روشن مي كنم . اخبار مثل هميشه كشته هاي جنگ را نشان مي دهد . در افغانستان ، در فلسطين يا در عراق . خاموشش مي كنم . حالم از جنگ به هم مي خورد .

 

- " فكر مي كنم اگه باردارشي ، شايد بعضي چيزا يه كم تغيير كنن ! "

 

فكر كرده اي اگر بخواهي همه جشن ها و ميهماني هايي كه امسال در آنها دعوت داري را بروي ... نه ... مخارجت به نيمي از آنها هم نمي رسد .

 

- " تصميم گرفتم يه كاري بكنم . مي خوام اوضاع يه كم تغيير كنه ! شايد بشه با تو ... "

 

چقدر خوابت مي آيد . عروسك هاي اتاق خوابمان هم خواب آلود شده اند . تو بايد بخوابي . سفره را جمع مي كنم . اشتها ندارم . مي خواهم كتابي بخوانم . برق مي رود . هيچ چيز ، چيزي جزسايه سياه خودش نيست . تو حتي بيدار نيستي كه از تاريكي بترسي و از ترس در آغوشم بگيري !

 

- " بميرم يا فرار كنم ؟ خودم را بكشم ؟ "

 

توي تاريكي از تخت پايين مي آيي و تلفن را بر مي داري . مي دانم ، مي خواهي با مادرت صحبت كني يا حال پدرت را بپرسي . شايد هم درباره ي لباس جديدي كه پسنديده اي صحبت كني ...

يادم آمد كه امروز براي خريد بيرون رفته اي و به همين خاطر دير به خانه آمده اي . يادم آمد ... تو امروز يك شال قرمز خريده اي ...  

 

- " من مي رم بيرون ... كار دارم ... "

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 15:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم مرداد 1387
داستان کوتاه :

 

     عروسک و آتش

 

روزی که شروع کرده بود از خودش نپرسید چگونه شروع کند . همه چیز پیش آمده بود . خود به خود !  کارها را انگار پیش از انجام ، کسی برايش برنامه ریزی کرده بود و مسائل را هم سخت و آسان همان کس حل می کرد . خوبی ها و خوشی ها را پیش می آورد سختی ها و بدی ها را هم پیش پایش می انداخت . ماجراها و پیش آمدها رفته رفته راه خود را رفته بودند تا وقتی که فاجعه رخ داد .

در این مدت هیچ وقت از خودش نپرسید چگونه شروع کند ؛ یا چطور ادامه دهد . اما حالا مدام فکر می کرد . دائم از خودش می پرسید . هر چند مدت یک بار این سوال در ذهنش مطرح می شد که چطور تمام کند . هیچ چیز ساده نگذشته بود که ساده به پایان برسد . بهرحال از این همه هرج و مرج و سرکوب و خاطره و گذشته که مال او بود و هرکس در آن دستی برده بود سهمی داشت . باید سهمش را برمی داشت . باید دست هرکس را که به سهمش دست دراز می کرد می برید . اوایل این طور فکر نمی کرد . فیلسوفی ساده و عادی بود که آدم ها را به خوب ها و بدها تقسیم نمی کرد و اشخاص را دلیل رفتارهای شخصی شان نمی دانست . اوایل هیچ دشمن وغریبه ای را محکوم نمی کرد . چه برسد به مادرش ! به برادر و پدرش ! .

اما حالا بعد این سالها عوض شده بود . فکرش ، رفتارش ، سلیقه اش عوض شده بود . حتی رنگ مورد علاقه اش با چند سال پیش فرق داشت . حالا مدتها بود که وقتی توی خیابان راه می رفت فقط آسفالت کف آنرا می دید و کفشهای کهنه اش را که همراه مد عوض نشده بودند .

حالا مثل آن روزها هزار فکر نداشت . این همه مشکل نداشت . یک عالم دردسر و مسئله نداشت . حالا فقط رنج می کشید . غصه می خورد . نه برای عشقی که پدر نابودش کرده بود . برای آگهی زشتی که به روزنامه داده بود . نه برای تیغ انتقامی که مویرگ های مغزش را پاره پاره می کرد . حالا فقط به گذشته ای نگاه می کرد که نابود شده بود و به آینده ای که هیچ گاه نمی توانست تصویری ، حتی گنگ ، از آن بسازد .

دیگر حتی خاطرات قشنگ اش را هم به خاطر نمی آورد . از گذشته تنها آرزوهای کشته شده و امیدهای فاسد را می توانست به یاد آورد . و دستهای مادرش را که هنوز از خون یک نفر خشک نشده بود به سوی او می آمدند . نمی خواست با همین دستها کشته شود . با دستهایی که دور گردن عزیزترین کسش لرزیده بودند .

همان دستهایی که سال های سال با آن انگشتر درشت نگین قرمز جلوی چشمهایش می رقصیدند . می رقصیدند ؛ با آواز تند و بلندی که فقط صدای فریاد مادر بود و حس شدید درد در تنش .

هیچوقت به انتقام فکر نکرده بود . چه برسد به این که این انتقام در مورد مادرش باشد . همیشه فکر می کرد مادر اگر فریاد می کشد . اگر می درد . اگر می زند و اگر فتنه می کند بخاطر آینده اوست تا حالا فکر می کرد مادر فقط راه دلسوزی کردن را نمی داند . اما حالا می دانست که چه در باطن و چه در ظاهر ، خانواده اش به هر نیتی زندگی اش را نابود کرده اند . زندگی ای که اگر به دست او بود هیچگاه انتخابش نمی کرد. .

زندگی ای که اجازه اش دست خودش نبود . زندگی ای که باید بخاطرش از پدر اجازه می گرفت . زنده بودنی که فقط به امر مادر ممکن بود . مثل عروسکی که یک روز به دست عروسک سازی ساخته شده باشد . حالا به دست همان عروسک ساز تکه پاره شده بود . هیچ حرفی هم نمی توانست بزند . اصلا اجازه نداشت صحبت کند . عروسک متعلق به عروسک ساز بود . عروسک ساز مالک بود . می توانست پاره کند . بسوزاند . یا حتی دارش بزند . مثل مادر که صورت او را زخم نکرده بود اما وجودش را متلاشی کرده بود . مثل پدر که توی زیرزمین حبسش نکرده بود اما حق زندگی برروی زمینش را از خود می دانست. .

به هر حال هیچ کدام از این فکرها چیزی را عوض نمی کرد . هیچکس هم نمی توانست ادعا کند که طوری نشده ، چون خودش می دانست که نابود شده ! چه کسی به جز خودش می دانست که چه زندگی ای دارد . مادر که فکر می کرد بهتر از هرکس زندگی کردن را بلد است ؟ پدر هم همیشه چیزهایی را آموزش می داد که هرگز خودش نیاموخته بود ؟ حالا با تمام وجود مطمئن بود که این ها با آن ریش و سبیل و سن و سال ، مزخرف می گویند . حالا زمان گذشته بود و می دانست که هیچ کس به آگهی زشتی که به روزنامه داده جواب نمی دهد . مطمئن بود که اگر هم کسی جواب درخواستش را بدهد ، کسی نیست که او می خواهد . خودش هم برای خودش ارزشی قائل نبود . چون خودش را متعلق به خودش نمی دانست . او جزء املاک پدرش بود مثل ماشین و خانه و مبل ها .  فقط پدر بود که می توانست در مورد او تصمیم بگیرد . مثل ماشین که فقط پدر می توانست آ ن را بفروشد . مثل گردنبند مادر که فقط خودش حق استفاده یا فروش از آن را داشت . حتما بعد از ازدواج هم بخشی این مالکیت به همسرش منتقل می شد . و بعدها به پسر یا دخترش مي رسيد. حالا فقط قادر به یک کار بود . فقط می توانست انتقام بگیرد . هم انتقام بگیرد و هم به همه ثابت کند که می تواند برای آینده اش تصمیم گيرنده باشد . هم انتقام بگیرد و هم قسمتی از اموال پدرش را بسوزاند . تا به آنها ثابت کند که اشتباه می کرده اند .

حالا می خواست خودش را ، قسمتی از اموال پدرش را ، عروسک ساخته دست مادرش را نابود کند . بوی بنزین می آمد . صفحه روزنامه را جلوی چشمهایش گرفته بود و آگهی زشتی که شماره تلفن خانه اش زیر آن بود نگاه می کرد . حالا سر گرد و سرخ کبریت شعله ور شده بود .

 

 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:18 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
نمایش نامه ( کبوتر و زائر ):

 

 

نمايش نامه: 

 

 

     زائر و كبوتر   

 

 

   

شخصيت ها :

 

 

زن (ميانسال و لاغر اندام )

مرد ژنده پوش

پير زن

مرد

خادم حرم

 

 

  تابلو نخست :

 

 صحنه تاريك است . صداي بلند ترمز يك اتومبيل شنيده مي شود و پس از آن صداي مهيب برخورد و تصادف . نور مي آ يد . زني سياه پوش با لباسهاي پاره و صورتي زخم برداشته ، انگار از تصادفي جان سالم به در برده باشد :

 

 

زن : چند سال بايد بگذره ؟ ... يك سال ؟ ... پنج سال ؟ ... ده سال ؟ ... من آماده ام ! ( بر زمين مي افتد . ) آماده ام تقاس پس بدم ... آماده ام بميرم ... من آماده ام ...فقط يكبار ... فقط بزار يكبار بهت نزديك بشم ! فقط يكبار ... خواهش مي كنم ... يك بار ! ( فرياد مي كشد ) بايد ببينمت !

 

( نور مي رود )

 

 

    

تابلو دوم :

 

صحنه كاملا سياه است . پوشيده در پارچه ها و اشيا يك رنگ كه حضور زن سياه پوش آن را يكدست كرده است . زن زخمي بر صورت دارد . مي آيد و چرخي بر گرداگرد صحنه مي زند :

 

زن : اينجاس ؟ ... پس چرا اينقدر خلوته ؟ ... يعني رسيده ام ؟

 

مرد ژنده پوش : كجا ؟

 

زن : تو كي هستي ؟

 

ژنده پوش : فكر كنم گم شدي خانوم ! ( در حال خوردن چيزي است ) كجا مي خواي بري ؟ ... ها ؟

 

زن : اينجا كجاس ؟

 

ژنده پوش : از قيافه ات پيداس بد جوري زمين خوردي ! ... مسافري ؟ ... كجا مي ري ؟

 

زن : داشتم مي رفتم مشهد ... فكر كنم گم شدم !

 

مرد : به نظر نمي آد گم شده باشي .

 

زن : مسافرم ...

 

ژنده پوش : زائري !

 

زن : زائر ؟؟

 

ژنده پوش : مگه نگفتي داشتي مي رفتي مشهد ؟!

 

زن : تو كي هستي ؟

 

ژنده پوش : ( كه تا بحال به زن نگاه نمي كرد ، ناگهان به سمت او برمي گردد ) خودت كي هستي زائر ؟ من يه مرد ژنده پوشم ... تو چي ؟

 

زن : گفتم كه ، ... مي خوام برم مشهد !

 

ژنده پوش : رسيدي !

 

زن : اينجا ...

 

ژنده پوش : آره ... رسيدي زائر !  ... (به عقب – راست صحنه اشاره مي كند . ناگهان تابش نوري زرد از گوشه راست صحنه ) زيارت كن !

 

زن : ( خيره به نور طلائي ) ... اونجا كجاس ؟

 

ژنده پوش : كجا مي خواستي بري ؟! لابد همونجاس ديگه !

 

زن : اون نور طلائي ... (  به سمت مرد مي رود ) مي خواستم برم حرم ... حرم امام رضا !

 

ژنده پوش : ( در حال خوردن ) رسيدي ! ... ( به سمت نور اشاره مي كند ) برو !

 

 

 

زن رو به نور مي ايستد . آرام ، با تاً ني و ترديد به سمت آن مي رود . از عقب صحنه خارج مي شود . مرد ژنده پوش با نگاه رفتن او را دنبال مي كند . زن پس از مدت كوتاهي بر مي گردد . عقب عقب مي آيد تا به مرد مي رسد :

 

 

ژنده پوش : پس چرا نرفتي ؟

 

 زن : ...

 

ژنده پوش: با تو ام ! مي شنوي ؟

 

زن : نمي ذارن برم !

 

ژنده پوش: نمي ذارن ؟ ... اونا ؟ ... اونا چكاره ان كه نذارن ؟ ... نمي خواي بري !

 

زن : نمي تونم.

 

ژنده پوش: ديدي گفتم ؟ ... نمي توني ! ... اونا كه كاره اي نيستن !

 

زن : نمي تونم ... نمي تونم ... نمي تونم ...

 

 ( گوشه اي مي نشيند . مرد  بعد از چند لحظه به سمت او مي رود.)

 

ژنده پوش: پول داري؟

 

زن : ... (به او پول مي دهد)

 

ژنده پوش: اوه...خوبه ، خيلي خوبه ! وضعتم كه بد نيس ! ... خدا خيرت بده ! برو تو ... برو مي ذارن ! بخواي بري ميذارن !

 

زن : نمي ذارن !

 

ژنده پوش: نترس ، خانوم ! ... برو اونا كاره اي نيستن ... برو ... برو ، زائر ...  اگه مي خواي بري تو بلند شو ! ...پاشو!

 

زن : چادر...

 

ژنده پوش: ها ؟

 

زن : چادر ندارم ... بدون چادر راه نمي دن ...

 

ژنده پوش : ... نداري ؟ ... خب بله بدون چادر كه نمي شه ،... ولي خودشون چادر دارن ها ! ... اونجا ... برو بگير ، خب !

 

زن :  بگيرم ؟

 

 ژنده پوش : مي خواي من برم بگيرم ، ها ! خب اگه مي خواي بري زيارت يا بايد با خودت چادر بياري ، يا بايد بخري يا  اينكه بري يه دونه از امانتداري قرض بگيري ... بعدشم بري زيارتتو بكني !

 

زن : زيارت ! ...مي تونم؟

 

ژنده پوش: چرا نمي توني ؟ ...همه مي تونن ! حتي دزدا هم مي تونن ...

 

زن : (نگاه تندي به او مي اندازد) ...

 

ژنده پوش: آره ... منم ...م ي ...البته خودم نمي رم ... روم نمي شه برم .

 

زن : دزدي ؟

 

ژنده پوش : مي دوني اينجا كجاست ؟

 

زن : ( با دست به سمت نور اشاره مي كند ) ...

 

ژنده پوش : آره ... همه ي همه هم نمي تونن برن تو ... من از زائراش دزدي مي كردم ...

 

زن : دزدي مي كردي ؟

 

ژنده پوش : چهارده سال پيش ...

زن : من ... من ...

 

ژنده پوش : مي دونم ... برو! ... اگه نتونستي بازم سعي كن !

 

زن : مي ترسم !

 

ژنده پوش : منم مي ترسم ... چهارده ساله كه مي ترسم ... چهارده ساله كه ...

 

زن : نمي توني ؟

 

ژنده پوش : نمي تونم ... ما نمي تونيم ، چون شناخته مي شيم ( دست مصنوعي اش را از آستين بيرون مي آورد و به زن نشان مي دهد ) ببين !

 

زن : ( مي بيند و رو برمي گرداند ) ... من يه چادر مي خوام !

 

ژنده پوش : ( با اشاره به دست مصنوعي اش ) نشونه اس ... با اين شناخته مي شيم .

 

زن : ( به زخم صورتش دستي مي كشد ) نشوني ؟

 

ژنده پوش: از عاشوراي سال هفتاد و سه ... دنبال يكي شون رفتم تو ...

 

زن : يه مسافر ؟!

 

ژنده پوش : يه زائر ... معوم بود تو جيباش پر پوله ... تو بازار رضا ردشو گرفته بودم همه بازاريا مي شناختنش . دنبالش رفتم تو ... با دسته هاي عزاداري . تا دم در گنبد طلائي ... كفشاشو در آورد . رفت تو ... رفتم تو... بعدشم ب م م م م م ...

 

 

زن : ( با صداي بلند متكدي از جا مي پرد و به نور طلائي و بعد به مرد متكدي خيره مي شود ) چي شد ؟

 

ژنده پوش: دستمو براي آخرين بار قبل از انفجار تو جيب اش جا گذاشتم ...

 

زن : تو انفجار ؟

 

ژنده پوش: آره ... دست ، با پولاي توش موند تو جيب يه زائر .

 

زن : مي خوام برم تو !

 

ژنده پوش: خب ، برو... تو كه مث من نيستي . تو كه خجالت نمي كشي ... تو كه نشوني نداري ...  يه چادر مي خواي ، اونم مي گيري و بعدش "السلام عليك يا علي بن موسي الرضا " (دست بر روي سينه رو به نور طلائي مي ايستد )

 

زن : نمي ذارن ... نمي ذارن...

 

ژنده پوش: مث اينكه يه چيزيت هست ها ؟! يعني چي كه نمي ذارن ؟ اونا كه با كسي كاري ندارن ! مگه اينكه ...

 

زن : دارن همه رو مي گردن !

 

ژنده پوش : خب بگردن ... ( ناگهان فكري به ذهنش مي رسد ) نكنه يه كاسه اي زير نيم كاسه ته ؟

 

زن : چه كاسه اي ؟

 

ژنده پوش: زكي . همهش هم اين داره سوال مي پرسه ...خب اگه كاسه ،  ماسه نداري ، پس برو ديگه . تو كه ممنوع الورود نيستي .

 

زن : ممنوع الورود ؟!

 

ژنده پوش: نشوني شو كه ديدي ! من نمي تونم برم تو ! ا ل توبه... خودم ممنوع كردم پامو نذارم اونور خط تا وقتي كه ... تا وقتي بتونم ، تا روم بشه ... الان كه كلاغ سياه دم درم . فعلا نبايد قاطي كبوترا بشم . به اين مي گن ممنوع الورود ... سوال بعدي !

 

 

زن: مگه توبه نكردي ؟

 

 

ژنده پوش: صد بار ... بگو روزي صد بار . ولي وقتي سنگيني مي كنه ، اونم قبول كرده باشه خود آدم روش مي شه ... مخصوصا گناه من كه كفاره هم داره . هنوز مونده تا حساب صاف صاف بشه !

 

 

زن: تا اون موقع نمي ري تو ؟

 

ژنده پوش: نع ! صاف كه بشه ... مي رم ... با كله !

 

زن : بهت پول بدم يه كاري ...

 

ژنده پوش: يه كاري شو كه بايد ببينم . اما پول ... (پول هايي كه از دختر گرفته را به او نشان مي دهد ) همين كه دادي بسه . فقط اندازه يه روز و برسونه كافيه ... امروز داد تو بياري برام ... شكر ! ... چه كاري ؟

 

زن : مي شه بري يه چادر برام بخري ؟

 

ژنده پوش: خانم جان تو يه چيزي ت هست ها ؟! ...( به اطراف نگاه مي كند وبه آرامي) چرا خودت نمي ري ؟ ... ( با صداي بلند تر ) بعدشم من كه گفتم اونجا خودشون چادر بهت مي دن ... برو ...تو كه چادري نيستي اينطوري بهترم هس ...

 

زن : خيله خب ... آروم تر ، همه دارن بهمون نيگا مي كنن ! من ... من ...

 

ژنده پوش: اينجا كه كسي نيس ! ... (به اطراف نگاهي مي كند)  بعدشم ، خب ... نيگا كنن ...

 

زن : نبايد زياد ديده بشم . مي دوني ، من ... من...

 

ژنده پوش: تو چي ؟


زن : نمي تونم اينجا ها ... راستش ... راستش ...
( انگار چيزي را پنهان كند ) من ، من اينجاها رو خوب بلد نيستم !

 

ژنده پوش: نخير ! حالا ديگه مطمئنم يه ريگي تو كفش تو هست . نمي تونم خواهرم ... نمي تونم ، ببخشيد ! (پول ها را به او پس مي دهد) شما انگار نمي خوايين برين زيارت ... من روزي مو فقط از زائرا مي گيرم ولي شما ظاهراً زائر نيستي ! چته ؟ ، نمي دونم ! ... خداحافظ ( در حال رفتن ) هر چي مي خواي از خودش بخواه !

 

زن : آقا ... من ... من ...

 

ژنده پوش : ( لحظه اي بر مي گردد ) برو تو خانم ! ... برو ... از من مي شنوي ، نترس و برو ! آدم هم كشته باشي ، مي توني يه كاريش بكني ! همه اش به خودت مربوط مي شه ...

 

(تنها مي ماند . به اطراف نگاه مي كند . يك قدم به سمت نور طلائي برمي دارد . مي ايستد . به پشت سر نگاه مي كند . به سرعت به سمت نور طلائي مي رود .)

  

تابلو سوم :

 

 

زن وارد فضاي ديگري شده . شدت نور طلائي بيشتر شده . و صحنه با نور سفيد رنگي پوشيده شده . لباسهاي زن هم يكدست سفيد است . چند نفر در گوشه و كنار نشسته اند و دعا و نماز مي خوانند . دختر مي ايستد . كفشهايش را در مي آ ورد . به سمت نور مي رود . برمي گردد. كفشها را روي سينه مي گيريد . پشت به نور مي كند . پيرزني در حال جارو كشيدن روي فرش ها ست . عينك سياه بر چشم دارد . به زن كه مي رسد ، مي ايستد . جارو را كنار مي گذارد و از گوشه اي يك بقچه را برمي دارد . كنار زن مي نشيند . قابلمه اي را از داخل بقچه بيرون مي آورد .

 

پيرزن : بشين ! ( زن آرام و با تاً ني مي نشيند) ناهار خوردي ؟

 

زن : ...

 

پيرزن: تنهايي ؟

 

زن : بله

 

پيرزن: بيا . تعارف نكن . زياده !

 

زن : ممنون .

 

پيرزن: مشهدي كه نيستي ؟ هستي ؟

 

زن : ...

 

پيرزن: معلومه كه نيستي ! بيا ... ( لقمه اي به او مي دهد ) زيارت كردي ؟

 

زن : نه !

 

پيرزن: خب ، پس چرا اينجا وايسادي ؟ ... تازه رسيدي ؟

 

زن : مي رم ... شما ...

 

پيرزن: من فرشا رو جارو مي كشم ...چهارده ساله اينجام ... كفش زائرا رو دستمال مي كشم ... براي كبو ترا دونه مي پاشم....

 

زن : ...

 

پيرزن:  نذر دارم .

 

زن : قبول باشه !

 

پيرزن: دخترا و زناي زيادي مي آن اينجا . نذر دارن ، حاجت مي خوان ، نذر مي كنن ، توبه مي كنن ...

 

زن : توبه ؟

 

پيرزن: اووووه ... تا حالا خيلي ها شونو ديدم ... هيچكدوم نااميد نرفتن . ( لقمه ديگري به زن مي دهد ) كلاغ و كبوتر براش فرقي نداره ... هر كي خواسته حاجت و جواب گرفته !

 

زن : من مي خوام برم پاي ضريح !

 

پيرزن: خب ، برو ! ...السلام عليك يا علي بن موسي الرضا . درا هميشه بازن ... همه مي تونن برن !

 

زن : شلوغه ؟

 

پيرزن: اون تو رو مي گي ؟

 

زن : پيش ضريح !

 

پيرزن: ( آه مي كشد )  خيلي وقته كه تونرفتم .

 

زن : مگه هميشه اينجا نيستين ؟ ... چهارده سال ...

 

پيرزن : ( انگار حرفهاي او را نشنيده ) معلومه كه هميشه شلوغه . نيگا كن ! روزي هزار بار اون تو رو مي بينم ( به سرش اشاره مي كند ) اينجا... همين روزا بلاخره دست مي كشم رو ضريحش ...

 

زن :  شمام نمي تونين برين تو ؟

 

پيرزن: همه مي تونن برن ! اگه روشون بشه ! چهارده ساله دارم نوكري درشو مي كنم تا وقتش برسه ... ببخشه و روم بشه مي رم .

 

دختر : ببخشه ؟

 

پيرزن: تو ام فقط سوال مي كني ها ؟ خودت چرا نمي ري تو ؟ چرا ، اين دست ، اون دست مي كني ؟

 

زن : نه ...

 

پيرزن: مي كني ! نيم ساعته اينجا وايسادي . يه قدم مي ري جلو ، دو قدم برمي گردي ! حواسم بهت بود !

 

زن : ( سرش را پائين مي اندازد ) شما داشتين منو نگاه مي كردين؟

 

پيرزن: من نمي تونم به كسي نگاه كنم ... اشكالي نداره خانم ! دم در ، يا توي حرم !...بلاخره مي ري تو !...فقط بايد دلت صاف شه ... بعدش ديگه هيچ كس نمي تونه جلوتو بگيره...